خانه / متفرقه / الگو
the lives of others

الگو

خیلی از فیلم دیدن‌ها و زندگی‌نامه خواندن‌ها، برای من تمرین تصمیم‌گیری‌ست.

زندگی‌نامه را که به دست می‌گیرم، با خودم می‌گویم اگر جای راوی بودم که اتفاقات زندگیش را دارد روایت می‌کند، چه تصمیمی در موقعیت‌های مشابه می‌گرفتم. حس و حال من در آن لحظه چه بود؟

اگر من جای او بودم، چه حسی در لحظه تجربه می‌کردم و این خشم، این شادی بیش از حد یا این سرخوردگی، چه واکنشی در من ایجاد می‌کرد؟

آدم دیگری می‌شدم یا با همین آرامشی که الان پشت کتاب یا فیلم یا این کیبورد رنگ‌ و رو رفته نشسته‌ام با ماجرا برخورد می‌کردم؟ خیلی وقت است که در برابر این سؤال‌ها محتاط‌تر فکر می‌کنم و با قطعیت کمتری پاسخ می‌دهم.

پاسخ دادن به این‌ها کار راحتی نیست. معمولا تمایل داشتم پشت کتاب و فیلم‌ها لم بدهم و در نقش یک مشاهده‌گر، گذر اتفاقات را زیر نظر بگیرم. چشم بیندازم به جریان داستان بدون فکر هرز دیگری. کار راحت و شیکی هم بنظر می‌رسد. کتاب خواندن و فیلم دیدن، با خودش خرده‌ای ژست فرهیختگی گرفتن و فرهیخته‌نمایی را هم یدک می‌کشد. این قیافه‌ گرفتن‌ها ته دل آدم را قلقک می‌دهد.

راستش را بخواهید فکر می‌کنم نشستن و نظاره کردن، نشستن و مشاهده کردن، فقط و فقط برای مشاهده کردن، کار سختی نیست.

با اتفاقات خنده‌دار داستان خندیدن و با فقدان‌ها و سوگ‌های فیلم گریه کردن، کار سختی نیست.

بهرحال مثل هر آدم دیگری قوه تخیل و عاطفه‌ای هست که با آن انسان هستیم و قلبی داریم که خیلی وقت‌ها می‌شکند یا دلگرم می‌شود. نمی‌گویم این‌ها بد است. اصلاً در صلاحیت من تعیین خوب و بد کارها یا تعیین ماهیت احساسات و تصمیماتی که می‌گیریم نیست. نه. همه‌ی این‌ها به جای خود.

تقویت سهم عاطفی شخصیت اگر اغراق نکنم، این روزها مثل هواست برای زنده ماندن. گریه کردن با غم دیگری و خندیدن با خنده دیگری، در دنیایی که سعی می‌کند ‌ایزوله‌ام کند و به هر دری می‌زند تا پسوند «ترین» به آخر اسمم بچسباند تا خاص جلوه کنم کار ساده‌ای نیست. این تکنولوژی‌ها و شبکه‌های اجتماعی در ظاهرا ماجرا ما را به بقیه نزدیک کرده. دست ما را بازتر کرده که حتی شبانه‌روزی چت کنیم و ایموجی خنده و گریه‌ی کاذب بفرستیم برای کسی که کیلومترها دورتر است.

اگر با خودم روراست باشم، ته دلم می‌گوید از هم دور و دور و دورتر شده‌ایم. این احساس من است به سبک تازه‌ی ارتباطی که انسان‌ها دارند با هم می‌گیرند و نظری که نسبت به یکدیگر دارند وقتی تنها ملاک قضاوتشان از یکدیگر، می‌شود کیفیت و جذابیت و تراکم پیکسلی عکسی در پروفایل تلگرام یا اینستاگرام و میزان دلبری و نورپردازی که در تصویرهایشان می‌کنند.

در این دنیا، توجه کردن به دیگری و محو شدن در غم و عشق او، بسیار ارزشمند است. بخصوص در میان این ظاهرنمایی‌ها.

کنار همه‌ی این‌ها، این غم‌خواری و شادی با اتفاقات زندگی دیگری، تمرین تصمیم‌گیری بجای او و برای او، برای من کار سختی‌ست.

اینکه «فرد» را از «مسئله» جدا کنم.

اگر سوگ و فقدانی برای کسی اتفاق افتاده، یک قدم عقب‌تر بیایم و ضمن همدردی و همدلی با آن شخص و گریه و غمی که سراسر دلم را آلوده می‌کند، به این فکر کنم اگر من جای او بودم، چه می‌کردم؟ من هم می‌توانستم شرایط را مدیریت کنم؟ اگر این اتفاق برای من رخ می‌داد، مدل ذهنی‌ام چقدر عوض می‌شد؟ معمولا تغییرات در سیاه‌ترین لحظه‌های عمر اتفاق می‌افتند. لحظه‌هایی که به عمق ناامیدی و پوچی و سیاهی و شرمندگی رسیده‌ای و دیگر نمی‌دانی بدتر از این هم می‌تواند اتفاق بیفتد یا نه. این‌جاهاست که یک تغییر، یک قدم رو به جلو و یک کنار انداختن در ضمیرمان رخ می‌دهد. اینجاهاست که می‌توانیم ادعا کنیم مسیرهای عصبی و پردازشی جدیدی در ذهن شکل گرفته‌اند که حالا به مدد آن‌ها دنیا را طور دیگری تفسیر می‌کنیم.

یک شوک روحی یا عاطفی یا جسمی، دنیا را در ذهن‌مان عوض می‌کند.

همه‌ی این سوگ و فقدان‌ها، این شادی‌ها و ذوق‌ها، این کسالت‌ها و سرخوردگی‌ها و بطالت‌ها را می‌توان در آثار هنری مثل سینما و کتاب‌های داستان مختلف تجربه کرد.

من دوست ندارم آرزوی این‌دسته اتفاقات را داشته باشم. من هم مثل هر آدم دیگری می‌ترسم. امیدوارم در گردش چرخ روزگار، اتفاقاتی رقم نخورد که زندگی‌ را از این رو به آن رو کند و دستمان بسته شود برای چاره‌اندیشی و فکر کردن.

اما در این میان، قسمتی از قدرت تخیل را می‌توان برای درگیر شدن و فکر کردن بیشتر گذاشت.

فکر کردن به شرایط مشابه. قرار دادن خودمان در سلسله اتفاقاتی که در یک فیلم یا داستان روایت می‌شود. فیلم، داستان، یا هر اتفاق دیگر. همذات‌پنداری با شخصیت‌ها. و مرور یک سؤال همیشگی: اگر من بودم چه می‌کردم؟ سهم من چه بود – چه است؟ چه کاری از دست من برمی‌آمد؟ منزوی می‌شدم؟ موقعی که در اقلیت هستم و قدرت دست اکثریت است، جرئت دارم حرف بزنم؟ حرف من اگر خریداری نداشته باشد، باز هم روی ادعایم پافشاری می‌کنم؟

اگر یکی از اعضای هیئت ژوری بودم در فیلم ۱۲ مرد خشمگین، آیا باز هم در برابر یک گروه مخالف می‌ایستادم و تحقیر و تمسخر و توهین را تحمل می‌کردم فقط و فقط برای اینکه روی اصول خودم ایستاده باشم و با اصولم زندگی کرده باشم؟ می‌توانستم بایستم و جلوی اعدام کسی را بگیرم؟

آیا حاضرم مثل آن مأمور امنیتی در فیلم the lives of others دربرابر سیستم دروغگو و خبرچین و سلطه‌گر تاحدی که از دستم برمی‌آید بایستم و مانع دستگیری یک نویسنده شوم که می‌تواند شروع یک جریان فکری و روشنگری جدید برای مردم و جامعه باشد؟ مردمی که خیر و منفعت‌شان شاید در تغییر وضع موجود و آگاه شدن باشد.

من… من… من.

از این من‌ها هزاران هزار باید ردیف کنم و خودم را اینور آنور بیندازم. در دل اتفاقات زندگی این و آن برای تمرین تصمیم‌گیری و بالغ شدن ارزش‌ها وقتی در خیلی موضوعات تکلیفم با خودم مشخص نیست و نیاز دارد پخته‌تر شود.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
کنجکاو و علاقه‌مند به چای گرم با نبات،‌ نوشتن و ادبیات، موسیقی سنتی ایرانی. اینجا از دغدغه‌هایم در دل ثانیه‌های زندگی می‌نویسم.

همچنین ببینید

sand clock time

برخی کتاب و فیلم‌ها بماند برای وقت بهتری

محمدعلی جنت‌خواه (+)در اینستاگرام استوری‌‌ گذاشته بود و فیلمی را که الان اسمش یادم نیست …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.