خانه / لحظه‌نگار / آرام باش. آرام.
روستای کریمو - 18 مردادماه ۱۴۰۱
روستای کریمو - 18 مردادماه ۱۴۰۱

آرام باش. آرام.

خورشید برای رسیدن به میانه آسمان عجله‌ای ندارد. از بخت خوش یا ناخوشی که من دارم، شارژ گوشی‌ام رسیده به زیر ۱۰ درصد. همین ثانیه‌هاست که خاموش شود.

روستای پدری‌ام است. مرور حال و هوای بچگی‌.

از بودن در اینجا احساس آرامش می‌کنم.

آرامم. اینجا برمی‌گردم به گذشته. گذشته‌ای که نمی‌دانم چطور گذشت و به همان سبک کلیشه‌ای می‌توانم توصیفش کنم که مثل برق و باد گذشت و دارد می‌گذرد.

از شارژ گوشی می‌گفتم. رسیده بود زیر ۱۰ درصد. در فضای امام‌زاده‌ داشتند نمایش‌هایی اجرا می‌کردند که صحنه عاشورا را توصیف می‌کرد. در زبان محلی این نمایش‌ها را «شبیه»صدا می‌کنند. «شبیه درآوردن» رسم هر ساله‌ی این مردم است در روز عاشورا.

محرم است و روز عاشورا. مردم دو نخل را هم آماده کرده بودند تا بعد از نماز ظهر، روی دوش‌هایشان بگیرند و دور روستا بچرخانند و آیین نخل‌گردانی‌ هر ساله‌ را اجرا کنند.

دلم پر می‌کشید برای دیدن دوباره‌ی رسم و رسومات. تا بعنوان یک تماشاگر، به تماشا بنشینم. اعتقادی به ثواب داشتن یا نداشتن نخل‌گردانی ندارم. آدمیزاد به نمادسازی عادت داشته و دارد. «نخل» هم شده نمادی از تابوت حسین‌بن‌علی و یارانش در روز عاشورا. من ترجیح می‌دهم آن را یک آیین جمعی و حرکت مردمی ببینم و از دیدن جریانی که جاری‌ست لذت ببرم.

فیلم Midsommar، پر است از این رسم و رسومات قبیله‌ای. رسم و رسوماتی سرشار از تعجب که دیدنشان مو را بر تنم سیخ می‌کرد.

midsommar
midsommar

دیدن این فیلم بینظیر را به آنانی که شیفته‌ی انسان و رفتارهای جمعی‌شان هستند یا آن‌هایی که دوست دارند رسم و رسومات دیگر مکان‌ها را ببینند توصیه می‌کنم.

من عاشق نوع «انسان» هستم. انسان و حال و هوایش. انسان و رسم و رسوماتش. انسان و حربه‌هایی که برای کاهش اضطرابش به کار بسته و می‌برد.

من عاشق انسان هستم و Midsommar، هنوز تنم را می‌لرزاند.

در صحن امام‌زاده، آنقدر صدای نمایش‌ زیاد بود که گوش‌هایم به تنگ آمدند و کشانده شدم به کنجی، گوشه‌ای، در ساختمان امام‌زاده درست گوشه‌ی ضریح. مدتی را همانجا به سر کردم. دیدم زمان نمی‌گذرد. از امام‌زاده زدم بیرون. در صحن، ذکر مصیبت بود و مردم، سیاه‌پوشیده و نشسته بودند. خسته شدم و به فکر افتادم تنوعی دست و پا کنم.

اندکی دور شدن از آن فضا و پرسه زدن در کوچه پس‌کوچه‌های روستا بعد از چندین ماه، فکر خوبی بنظر می‌رسید. با توجه به اینکه گوشی‌ام داشت خاموش می‌شد، فرصت خوبی فراهم شده بود که دل کنده از دنیا و مافیها، بدون دغدغه تماس اضطراری یا پیامی در واتساپ یا تلگرام یا اینستاگرام، به گشت و گذار بپردازم.

به دل کوچه‌ها زدم. با آشنایان و قوم‌وخویش‌های دورتر چهره به چهره شدم. چقدر خوب است اینجا، آدمی پیدا می‌شود که پیش از این در ایام بچگی، سابقه آشنایی با او را داشته‌ام. آدم به بوی آدم زنده است. چقدر این نعمت آشنایی و زندگی گروهی و قبیله‌ای و آشنا داشتن، نعمت بزرگی‌ست برای من.

با هر کدام گرم می‌گرفتم و خدا قوتی می‌دادم. مردم روستا مهربان‌ترینند. نوعی همدلی در میان آن‌ها جاری‌ست. اگر از دور دستت را بلند کنی و خدا قوتی برایشان بفرستی، محال است با روی گشاده و لبخند جوابت را ندهند. اینجا، حس پذیرفته شدن به من دست می‌دهد . پذیرشی بی‌چون و چرا. آزاد. بدون ملاحظات شهرنشینی.

شانسم اگر یاری می‌کرد، صحبت با بعضی از آن‌ها گل می‌انداخت.

نفر اولی که از دور نمایان شد، آشنا و قوم‌وخویش درآمد. دستش را به گرمی فشردم. ابراز دلتنگی کردم. گفتم که کم‌پیدا شده‌ایم ما مردم و نمی‌شود زود به زود به همدیگر به رسم گذشته‌ها سر بزنیم. به او گفتم که این روزها، انگار دنیایی متفاوت‌تر با ده سال پیش را می‌گذرانیم. مردم برای یک شب‌نشینی ساده هم برخلاف گذشته آسمان ریسمان می‌بافند و آخرش هم ترجیح می‌دهند بخاطر اسهال بچه یا خستگی یا هزار و یک دلیل موجه و غیرموجه دیگر، از هم سر نزنند.

بماند.

حالم خوب شد. آشنایی قدیمی را بعد مدت‌ها در بافت روستایی ملاقات کردن، لذت‌بخش و حیات‌بخش است.

ده دقیقه‌ای خوش و بش کردیم.

خداحافظی کردم. گفتم سلام برساند خانواده‌ را. دیگر نمی‌‌دانم یادش ماند که سلام برساند یا مثل من خیلی وقت‌ها سلام رساندن مردم را یادش می‌رود.

از پله‌های رودخانه بالا رفتم و خودم را کشاندم به دل روستا. در کوچه‌های سنگی و دیوارهای کاهگلی‌اش طی مسیر کردم. خانه پدربزرگم را دیدم که مدت‌ها پیش به دست پدرم مرمت شده بود و حالا دیگر مال ما نیست چون فروخته شده. از وقتی پدربزرگ و مادربزرگ از دنیا رفتند، رمقی هم برای سر زدن به روستا باقی نماند و پدر هم که بی‌رغبتی خانواده را دید، آن را فروخت و پولش را به جای دیگری از زندگی زد. گرچه آن خانه‌های کاهگلی مال ما نیست، دیدنش جیگرم را حال آورد. خون تازه‌ای در رگانم جاری کرد. زنده شدم. زنده.

چه می‌توانم بگویم برای حس و حالی که روزهای خردسالی‌ام را به ذهنم می‌کشاند؟

از خم کوچه گذر کردم. کوچه‌ای که پایین‌تر از خانه پدربزرگم کشیده شده بود.

راه کوچه را دنبال کردم. تهش می‌خورد به کوه و چند درخت که با عطر کودهای حیوانی (نمی‌دانم منشأ کودها گوسفند بود یا گاو یا هر حیوان چهارپا یا شاید دو پای دیگری) آغشته شده بود.

دوست دارم برای بوی کودهای حیوانی که برای رمق دادن به رشد درختان استفاده می‌شوند، تعبیر «عطر» را به کار ببرم. عطر، همان بوی خوشی‌ست که آرزویش را داری.

آن بوی کود، در آن فضا و با آن درختان و منظره، مرا می‌برد به روزگاران کودکی. پس از صمیم جان هوای اطراف را به درون می‌کشیدم و آرزو می‌کردم سنسورهای بویایی‌ام حساسیت‌شان کم نشود تا بو را به همان تیزی و حساسیت اولیه حس کنند. عجیب بویی‌ست. دست خودم نیست. نسبت به برخی بوها شرطی می‌شوی. با شنفتن‌شان کلی خاطرات در ذهنت زنده می‌شوند.

انسان چیست؟ در بند خاطره و در تمنای خاطرات؟ من این‌چنین بودم.

به کوه زدم. بالا رفتم. شلوار جین پوشیده بودم و کفش چرمی رسمی. اصلاً مناسب کوه‌نوردی و از روی خارها رد شدن نیست. چیزی دیگر شوق بالا رفتن را در من زنده می‌کرد. هر چه بادا باد. باید بالا می‌رفتم.

کمر کوه را بالا رفتم. یک ربعی گذشته بود از وقتی به کوه زده بودم. حالا روبروی امام‌زاده بودم و مردم سیاه‌پوش از این بالا دیده می‌شوند. سکوت است و وزش باد. هر از گاهی صدای «شبیه» هم به اینجا می‌رسد. در فضای میدان نمایش، شمر و دار و دسته‌اش دارند داد می‌زنند سر آن جماعتی که سبز به تن کرده‌اند.

بالأخره قرمزها سبزها را می‌کشند و صدای طبل‌ها بلند می‌شود. آنجاست که زنجیرزن‌ها دوباره می‌ریزند وسط میدان و «شبیه» را تکمیل می‌کنند.

روستای کریمو - 18 مردادماه ۱۴۰۱
روستای کریمو – ۱۸ مردادماه ۱۴۰۱

در این ارتفاع، می‌خواستم جیغ و داد راه بیندازم. چند بار از ته دل فریاد کشیدم تا حدی که بعدش حنجره‌ام می‌سوخت. دلیل خوبی هم داشتم. مدت‌هاست که نتوانسته بودم از ته دل فریاد بکشم. همیشه سایه‌ی قضاوت شدن و نگرانی از بابت حرف این و آن مانع از این کار می‌شد. مدت‌ها می‌شد می‌خواستم سر به بیابان بگذارم و داد بکشم. حالا مهیا شده بود. پس داد کشیدم. فریاد کردم. چقدر شیرین بود. سوزش حنجره هم دلنشین بود.

رفتم بالاتر. موسیقی پخش کردم. شارژ گوشی‌ام رسیده بود به ۵ درصد. نفس‌های آخرش را می‌کشید. آهنگ «نفس» از مهدی یراحی را پخش کردم. دوباره پخش کردم. زمزمه کردم. بلند خواندم. فریاد زدم و با نوت‌های موسیقی‌ آواز خواندم. هیچوقت صدایم را برای آواز خواندن قبول نداشتم. حالا پشت‌ پا زده بودم به هر چه قبول داشتن یا نداشتن بود. گور پدر هر چه قضاوت و خجالت و خودسانسوری کرده.

دکمه‌های پیرهنم را باز کردم. تنم را سرمای خوشایندی در خود کشید. دستانم را باز کردم و در باد، درحالیکه پایین پیرهنم در وزش بی‌امان و خوشایند باد می‌رقصید، «نفس» را هم‌خوانی کردم.

چه صدایی دارد این مهدی یراحی. نور به حنجره‌اش ببارد.

یک‌جایی وسط موسیقی گوشی‌ام خاموش شد. شارژ لعنتی‌اش بدموقع ته کشید. از اول داستان دغدغه شارژ داشتم. آخرش هم بدموقع مرا تنها گذاشت. و من در ذهنم باقی ملودی و آواز را دنبال کردم و باز هم خواندم. با چشمانی بسته و حواسی که تماماً جمع شده بودند در تصور آن قطعه‌ی نیمه‌تمام که بخاطر ضعیف بودن باطری نتوانست کامل شود.

این بالا، تجربه‌هایش جور دیگری بود.

خاص بود. خاص.

+۱۲

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
کنجکاو و علاقه‌مند به چای گرم با نبات،‌ نوشتن و ادبیات، موسیقی سنتی ایرانی. اینجا از دغدغه‌هایم در دل ثانیه‌های زندگی می‌نویسم.

همچنین ببینید

کتابفروشی مبین

برای احمدجان در کتابفروشی مبین

رفتن به شهر پدری و مادری، گاهی وقت‌ها توأم می‌شود با سر زدن به کتابفروشی …

۵ نظر

  1. Avatar

    بالاخره تونستم بعد از تقریبا یماه ! بخونم این پستت رو خیلی دوست داشتم زودتر بخونم و متاسفانه بخاطر درس ها نمیشد . با این توصیفاتی که کردی حس میکنم روستای خیلی قشنگی دارین :)) خیلی قشنگ جزئیات رو بیان کردی ، به شکلی که راحت میتونستم در ذهنم تصویرسازی کنم و انگار خودم از بین اون خونه های کاهگلیِ خیلی قشنگ و اون رودخونه عبور میکردم 🙂 محمدجواد مردم روستا لباس بخصوصی میپوشن ؟ مثلا مثل مردم کُرد و یا ..؟ و یا روستاتون غذای مخصوص داره؟
    قشنگ بود برام مراسم نخل ، من به این شکل ندیدم تابحال و اطلاع نداشتم . 🙏
    راجع به فیلم میدسامر .. واقعا فیلمی متفاوت بود و هیچ پیش زمینه ای از سکانس هایی که پیش رومه و اتفاقاتش نداشتم . باورم نمیشه در کنار اونهمه قشنگی ، گردهمایی ، تاج گل و رقص به دور آن میله ی سبز و تزئین شده با برگ و گل ، اون نقاشی ها .. و مردمی که اینقدر صمیمی بودن و .. که اینا لذت بخش بود برام ولی یکدفعه بخش زیادی از تخیل دخیل میشه و در ابتدا مثل دنی متعجب بودم از اون سنت که پیرمرد و پیرزن اجرا کردن اول فکر کردم شاید قرن های قبل چنین چیزی بوده !!! بعد کم کم که فیلم پیش رفت فهمیدم بخش زیادی از فیلم تخیل نویسنده و کارگردان هست ولی آخر فیلم رو هیچ جوره نمیشه از یاد برد 🙁

    یه قسمت دیگه از پستت هم قشنگ بود ، اینکه آواز خوندی بدون اینکه بخوای توجه کنی به چیزی ، محمدجواد کی تعیین میکنه که صدای ما به درد آواز میخوره ؟ تعداد زیادی خواننده وجود دارند که ماها رنگ صداشون رو دوست نداریم ولی دلیلی بر بد بودن اونها نیست ، پس این بین دل خودمون چی میشه ؟ 🙂 این بخش از پستت منو یاد هفته ی پیش خودم انداخت ، شب بود و خیلی سرد؛کسی نبود جز مادرم و برادرم ، رفته بودم بالای ریل قطار ! و موزیک پلی کردم و گاهی باهاش میخوندم 😅 اما آخر این کارها چیزی فراتر از سوزش حنجره ی تو بود خخخ و فرداش قشنگ سرما خوردم ولی هنوزم که بهش فکر میکنم میبینم گاهی بیخیالی ، شادی های لحظه ای ، بدون اینکه بخوای فکر کنی کسی در موردت چی فکر میکنه ، کار درست از دید بقیه چیه؟ و..این کارها انرژیِ روزای آتی رو برات به ارمغان میاره و تجربه و خاطره ی دلنشینی میشه که یادآوریش باعث لبخندت میشن و همین کافیه:)

    ۰
  2. Avatar

    بسیار زیبا فضای آنجا و خودت را به تصویر کشیدی، این روح جمع گرایانه و توجه به حالات انسان قابل تحسین است دکتر جان👌

    ۰
    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      زهره خانم عزیزم،
      لطفتون همیشه شامل حال من بوده و از حضور و انرژی مثبتتون در زندگیم خوشحالم!
      از توجهی که به خرج دادین بی‌نهایت ممنونم ❤️

      ۰
  3. Avatar

    محمدجواد جان خیلی حال و هوای باحالی داشت، من عاشق روستاها هستم، شاید روزی بقیه زندگی رو در روستایی سر کنم.

    ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.