خانه / در مسیر یادگیری / شغل مورد علاقه – دلزدگی، جاده یکطرفه نیست
the worst person in the world
the worst person in the world

شغل مورد علاقه – دلزدگی، جاده یکطرفه نیست

«هیچ شغلی کافی نیست.»

جمله‌ای غریب بنظر می‌رسد.

دنیای مدرن آکنده از اضطراب است. ترس از نرسیدن‌ها، اضطراب کامل نشدن‌ها، اضطراب تمام شدن وقت و انرژی و نرسیدن به سر منزل مقصود.

دنیای امروز، دنیای ایده‌آل‌ها  و سرمایه‌داری‌ست.

به هر قیمتی پویایی را می‌طلبد. امکانات و فرصت‌ها هر روز جدید‌تر و پرزرق و برق‌تر می‌شوند. رفاه بیشتر می‌شود و سطح زندگی‌ها یک پله بالاتر می‌آید. تلویزیون و گوشی موبایل که یک زمانی یک وسیله جانبی بحساب می‌آمد، کم‌کم به وسایل لازم و ضروری زندگی تبدیل می‌شوند.

همه‌ی این‌ها آرام آرام رقم می‌خورند. به خودت که می‌آیی می‌فهمی گرفتار شده‌ای بین خرواری از وسایل که پیشرفت زمانه به زندگی‌ها تحمیل کرده.

همراه با افزایش رفاه، این روزها فرصت‌های ما برای انتخاب کردن بیشتر شده.

اگر پدر یا مادر من روستانشین هستند، دست من برای شهرنشین شدن و کسب مهارت در زمینه‌های دیگر و قدم گذاشتن به آن‌‌سوی دنیا بازتر است. برعکس، اگر والدینم شهرنشین هستند، دست من باز است که شال و کلاه کنم و بار سفر ببندم و ترجیح بدهم با فریلنسری یا دیگر شغل‌هایی که با سفر رفتن کنار می‌آیند، بیشتر وقتم را به دور از هیاهوی شهرنشینی طی کنم.

دیگر دلیلی ندارد شغل نیاکان خود را به سبک قرن‌ها پیش ادامه بدهیم. دنیای جدید، دنیای انتخاب‌هاست.

اما همین یک پاراگراف، به ما ترس و دلهره می‌دهد.

چه می‌شود اگر از بین اینهمه انتخاب شغل، انتخاب نامناسبی انجام بدهم؟

از کجا بدانم برای چه شغلی ساخته شده‌ام؟

اگر به آن شغل وارد شدم و «همه‌ی استعدادها و علایقم» را برآورده نکرد چه؟

یکی از دوستانم می‌گوید عاشق شغلش است و هیچوقت احساس دلزدگی نمی‌کند. مگر چنین چیزی ممکن است؟

می‌توانم همه چیز را در یک شغل داشته باشم؟

قبل جایگاه اجتماعی و درآمد و اقبال عمومی به یک شغل و خواست خانواده، کسی از استعدادهای ما هم پرسید؟

نظام آموزش رسمی برای خودشناسی ما چه کرد؟

برای شناخت بهتر مسیر شغلی و استعدادهایمان وقت گذاشته‌ایم؟

برای انتخاب تجربی، ریاضی یا انسانی در ۱۶ سالگی چه توجیهی داشتیم؟ نقش خانواده، انتظارات و تصورات اشتباه جامعه در انتخابمان چقدر پررنگ بود؟

آیا لزوماً مسیر رسیدن به یک شغل خوب، از دانشگاه و تحصیلات آکادمیک و گرفتن مدرک می‌گذرد؟

از وارد شدن به یک شغل چه دردی از زندگیمان‌ می‌خواهیم دوا کنیم؟

رضایت شغلی و هدفمان از زندگی رو در انتخاب‌هایمان لحاظ کرده‌ایم؟

سؤال‌های بالا، رنگ و بوی دغدغه‌ای آشنا می‌دهند.

یادآوری می‌کنند که شناخت خود و پیدا کردن مسیر شغلی در زندگی، نیازمند گذاشتن زمان و خوشناسی‌ست.

پاسخ سؤال‌های بالا را نمی‌شود در چند بند خلاصه کرد و در یک کلاس دو ساعته درمورد نتیجه‌ی نهایی به جمع‌بندی رسید.

فکر می‌کنم سؤال کردن درمورد «چرایی» و «چگونگی» تعریف مسیر شغلی، از ضروری‌ترین‌هاست.

قبل از ادامه دادن بحث، می‌خواهم صادقانه از هر کسی که این نوشته را می‌خواند درخواست کنم این حرف‌ها را به دید موعظه،‌ نصیحت، یا حتی تدریس مطلبی جدید نبینید. در زمان کنونی، نه آموزش دادن و نه حتی اظهار نظر فیلسوفانه‌ی از بالا به پایین، در تخصص و میل من نیست. این‌ها را به دید یک روایت شخصی‌ از مسیری که طی کرده‌ام ببینید. مسیری که سرآغازش دغدغه‌های آزاردهنده و ناامیدی‌های پیاپی و رسیدن به پوچی محض در زندگی بود و به‌تدریج به شوق و امید و احساس خالص‌تری از زندگانی گرایید.

مسیری که از ناامیدی به سمت امید طی می‌شود، قطعا نیازمند صبر و بردباری‌ست.

هیچکس یک شبه نرسیده به خودشناسی و آرامشی که از داشتن خودآگاهی برمی‌آید.

پس باید صبر کرد.

ناملایمات و رنج‌های روحی را با متانت و تحلیل احساسات، تحمل و تحلیل کرد تا اینکه خودمان را با جریان روزگار و کجی‌هایش بیشتر از پیش متناسب و ‌همراه کنیم.

همین اول اعتراف کنم اینجا شاه‌کلید برای قفل‌های ذهنی‌تان دریافت نخواهید کرد.

این حرف‌ها، گریزهایی هستند به راه‌حل‌های شخصی من و تلاشی که داشتم تا به سؤالات شخصی و ذهنی‌ام پاسخ بدهم.

تیترهایی برای فکر کردن و جستجو کردن بیشتر.

این احتمال وجود دارد که قسمتی از این‌ها برای شما هم کارگر بیفتد که امیدوارم این‌چنین باشد.

+شاید این پست هم از وبلاگم برایتان جالب باشد: اگر به ابتدای دانشگاه برمی‌گشتم – برای محمدمجتبی

زندگی و هویت ما با شغل‌ و رضایت شغلی‌مان گره خورده.

نظام آموزش رسمی، خلاقیت و قدرت تصمیم‌گیری ما را به یغما برده. پشت فرمول‌های فیزیک و ریاضی، هیچ نگرشی درمورد چطور زندگی کردن به ما نیاموخت. تصویری از علایق و استعدادمان به ما نشان نداد. مسئله، شد به جواب رسیدن و نه خودشناسی.

ما چاره‌ای نداریم جز اینکه خودآموزی کنیم. می‌خواهم از مسیری بگویم که برای پیدا کردن علایق و استعدادهایم طی کردم.

جلوتر به هر کدام لینک خواهم داد.

مثال‌هایی از شناختی که نسبت به خودم هم پیدا کرده‌ام اینجا می‌نویسم. شاید در فهم بهتر موضوع کمک‌کننده باشد.

این شناخت‌ها را می‌توانم خلاصه کنم در پیدا کردن فعالیت‌هایی که در آن‌ها، «در مقایسه با اطرافیانم» عملکرد بهتری دارم. و این موضوع همان کاری‌ست که در استعدادیابی انجام می‌دهیم. دقیق شدن در احساسی که موقع انجام دادن هر فعالیت داریم (ملال،‌ خستگی، بی‌حوصلگی، ذوق و شوق، لذت، متوجه نشدن گذر زمان،…) می‌تواند سرنخی باشد برای روشن‌تر کردن استعدادها و علایق.

اما چرا این شناخت مهم است؟ نمی‌شود مثل زمان گذشته ۳۰ سالی در شغلی خدمت کنیم و بعدش هم بازنشسته شویم و برویم پی باقی زندگی؟

برای من مهم است چرا در رشته کنونی‌ام (پزشکی) درس می‌خوانم و دنبال چه چیزهایی هستم. پاسخ به این سؤال‌ها، از غرق شدن در مفاهیم علمی و تخصصی پزشکی بدست نمی‌آید. دانش پزشکی به من بینش و شهود علمی می‌دهد، ولی واضح است که پیدا کردن «معنا»، از رهگذر دیگری میسر می‌شود.

تا ندانم برای چه اینجا هستم و برای چه مقصدی جلو می‌روم، انگیزه‌ام به مطالعه‌ی درس‌های دانشگاه هم روز به روز کمتر می‌شود. تجربه‌ی این حالت را داشتم. وقتی کاری بی‌معنی بنظر برسد، میل و رغبتی برای انجام دادنش نیست.

انسان همیشه در جستجوی معناست.

از وقتی دید شفاف‌تری نسبت به مسیری که طی می‌کنم پیدا کردم، خیلی رفتارها، انتخاب‌ها و تصمیم‌هایم ناخودآگاه در راستای مسیری قرار می‌گیرند که در نظر دارم. خیلی تلاش‌ها و زحمت‌ها را با لذت تحمل می‌کنم ولی پیش از این چنین نبود.

وقتی به این خودآگاهی برسی، تصمیم‌ها، رفتارها، نگرش‌ها، مطالعات و حتی معاشرت‌ها در راستای مقصدی که به سمت آن حرکت می‌کنی قرار خواهند گرفت. جاهایی به گزینه‌های در دسترس آری خواهی گفت و جاهایی «نه». زمانی به انتخاب خودت به بطالت می‌گذرانی و زمانی هم صرف برنامه‌های مرتبط با آینده می‌شود. این‌ها «ذائقه» هر انسان را می‌سازند و این طبع و میل، خواه ناخواه در هر انسانی که به خودآگاهی رسیده ایجاد می‌شود.

ما، در دنیای امروز ناگزیر از انتخاب هستیم. هیچکس نمی‌تواند تمام مکان‌ها را ببیند و تمام فیلم‌ و کتاب‌ها را از بر داشته باشد. باید انتخاب کنیم. ذائقه‌ای که شناختن مسیر زندگی و شغلی در ما ایجاد می‌کند، یک اتفاق حتمی‌ و دل‌انگیز است.

«ذائقه» همان مفهومی‌ست که محمدرضا شعبانعلی در فایل صوتی «ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده» از آن صحبت می‌کند.

صمیمانه پیشنهاد می‌کنم در خلوت با خودکاری برای نوت‌برداری و کاغذی سفید به آن گوش بدهید.

و بیشتر از هر زمانی به اهمیت یادگیری مادام‌العمر پی خواهی برد وقتی عاشق حرفه‌ات باشی. در دنیای امروز، باید برای یادگیری مادام‌العمر، برای حفظ تخصص، وقت گذاشت و این صرف کردن زمان،‌ جز بدون عشق و آگاهی از مسیر امکان‌پذیر نیست.

عشق به کار، یک مزیت رقابتی‌ست.

باید کمی شفاف‌تر به مسیر شغلی نگاه کنیم. ما چطور می‌توانم دنبال پاسخ‌هایی باشیم که هنوز «سؤال» آن‌ها مشخص نیست؟

فرقی نمی‌کند در چه حرفه‌ای هستیم. اگر «چرایی‌ها» مشخص شوند، تحمل سختی‌ها و رنج‌ها هموارتر خواهند شد.

یکی از کتاب‌هایی که برای نزدیک شدن به پاسخ سؤال‌هایم در مسیر شغلی انتخاب کردم، کتاب شغل مورد علاقه از آلن دوباتن بود.

شغل مورد علاقه
شغل مورد علاقه

آلن دوباتن قلم روان و گیرایی دارد.

«شغل مورد علاقه» تلاش می‌کند ما را با موانع پیدا کردن مسیر شغلی آشنا کند. به ما کمک می‌کند از خلال لذت‌ها، ملال‌ها، شوق و ذوق‌ها، حیرت‌ها و ناامیدی‌های زندگی، علایق‌مان را پیدا کنیم. کمک می‌کند نگاهی متقاوت به تجربه‌‌هایمان داشته باشیم.

پیش آمده تجربه‌هایی که از انجام دادن آن‌ها متنفر بودیم. تا زور بالا سرمان بود انجام نمی‌دادیم. ولی برعکس تجربه‌های دیگری که وقتی درگیر انجام دادن‌شان می‌شدیم، گذر زمان را حس نمی‌کردیم.

آلن دوباتن می‌خواهد بگوید نباید سؤال‌های مربوط به مسیر شغلی را با شهود و پاسخ‌های آموزش‌ندیده‌ و غرایز و هیجاناتمان پاسخ دهیم.

کسی قرار نیست به ما الهام کند.

کسی از غیب نمی‌خواهد نامه‌ای سربسته بیاورد تا با باز کردن آن، قفلی از سؤال‌هایمان گشوده شود.

نه.

او پیشنهاد می‌کند آموزش دیدن و مسلح شدن به درست فکر کردن را فراموش نکنیم.

آموزش و یادگیری. بدون شک زندگی همراه با این‌ها زیباتر و دلچسب‌تر است.

اهمیت آموزش و یادگیری وقتی پررنگ‌تر می‌شود که بفهمیم ذهن‌مان بطور ذاتی و ژنتیکی آشفته‌ است. هیجانات لحظه‌ای آن را کور کرده. ترس‌ها و غم‌ها و الگوهای نادرست تربیتی و ارثی، جلوی تصمیم‌گیری درست را گرفته. راهی نداریم جز تن دادن به یادگیری و تقویت مهارت یادگیری.

ما برای خودشناسی و نزدیک شدن به خویشتن واقعی و کنار آمدن با این «خویشتن» نیاز به زمان و یادگیری داریم.

انتخاب یک شغل، ریشه در این دارد که ما چه «فعالیتی» از آن را دوست داریم.

مسئله‌ی ما شغل نیست. کلید کردن روی یک چیز، لزوماً جواب نیست. همه می‌خواهند پزشک بشوند. همه سودای ساز نواختن و موسیقیدان شدند دارند یا اینکه ناگهان می‌بینی همه دنبال مهندسی می‌روند و در مقطعی دیگر هم شغل شریف معلمی گل می‌کند.

منظورم فعالیت‌هایی‌ست که در وجود ما، برای ما، دوست‌داشتنی هستند و در آن شغل هم یافت می‌شوند.

هر شغلی، مجموعه‌ای از چند فعالیت است. کدامیک با علایق ما همراستایی بیشتری دارد؟

دوباتن،‌ ۱۲ جنبه لذت‌بخش یک شغل را اینطور ردیف می‌کند:

  • پول در آوردن
  • زیبایی
  • خلاقیت
  • فهم
  • ابراز خویشتن
  • فناوری
  • یاری به دیگران
  • رهبری
  • تدریس
  • استقلال
  • نظم
  • طبیعت

او توصیه می‌کند هر کسی بنا به تجربیاتی که از فعالیت‌های گذشته دارد و حس‌هایی که نسبت به انجام دادن هر کار تجربه کرده، می‌تواند این ۱۲ مورد را بر اساس خواسته‌هایش ردیف کند.

برای من، به ترتیب اولویت، لذت‌های «فهم، خلاقیت، ابراز خویشتن، رهبری،‌ استقلال» دل‌انگیز هستند. با این‌ها سر ذوق می‌آیم. این حس به من دست می‌دهد که برای رسیدن به این‌ها به دنیا آمده‌ام. 

همین سه مورد مرا وادار می‌کند شفاف‌تر به ادامه مسیر شغلی‌ام فکر کنم.

مثال‌های زیر، بنا به شرایط و حال و هوای خاص فضای حرفه‌ی پزشکی ردیف شده‌اند. از تجربیات شخصی‌ و تلاش‌هایم برای تحلیل استعداد و علایقم منشأ می‌گیرند.

هر کسی بر اساس شرایط خودش و بین شغل‌های دیگر می‌تواند مصداق‌های شخصی‌اش را پیدا کند.

  • وقتی چند بار ساز زدن را شروع کرده‌ام و کنار گذاشته‌ام و پروسه یادگیری و تکرار و تمرین‌هایش حوصله سر بر بوده، آیا همین ملال تکراری، یک نشانه نمی‌تواند باشد که رشته‌های عملی و با پروسه‌های ثابت را دوست ندارم و میلی برای پشتکار در آن‌ها احساس نمی‌کنم؟
  • وقتی خطاطی را شروع کردم و در میانه‌ی راه آموختن، با وجود پیشرفتی که داشتم فعالیت‌‌اش برایم بی‌معنی شد و آن را رها کردم، این یک نشانه نیست؟
  • وقتی از آشپزی و پوست کردن میوه‌ها بیزارم بخاطر اینکه کاری تکراری را باید انجام بدهی و انگار درگیر تکمیل کردن یک پروسه‌ی عملی هستی، آیا این یک نشانه نیست؟
  • وقتی نمی‌توانم «فیلتر هولدر» اسپرسوساز را به‌آرامی و آرامش پر از پودر قهوه کنم و نشده برای یک بار، بدون ریخت و پاش اضافی ظرفش را قهوه‌دار کنم و زیر دستگاه بچپانم، این نشانه‌ای از این نیست کار عملی و کار با انگشتانم تعریفی ندارد؟
  • در سال‌های علوم پایه، آناتومی درسی نبود که عاشقش باشم چون حافظه‌ی ‌تصویری و مکانی خوبی نداشتم و ندارم. آن را سخت یاد می‌گرفتم. باید زور می‌زدم. از آن بیزار بودم. عوضش غرق درس‌های فیزیولوژی می‌شدم چون مفهومی بود و نیازی نداشت تفکر فضایی‌ام را فعال کنم. من با مفاهیم حال می‌کردم و از شکل‌های سه‌بعدی و موقعیت رگ و عصب و ماهیچه نسبت به همدیگر بیزار بودم.
  • اعتراف می‌کنم موقعیت‌یابی‌ام اصلاً خوب نیست. چند بار هم یک مسیر را بروم، باز هم یک‌جایی راه را گم می‌کنم.
  • به این فکر کنم که آیا با وجود همه‌ی این‌ها، مناسب رشته‌های جراحی هستم؟ فکر نکنم. جراحی به کار قوی با انگشتان، سرعت عمل و حال کردن با پروسه‌ی انجام کارها گره خورده. حافظه تصویری و موقعیت رگ و عصب‌ها نسبت بهم یک توانایی ضروری‌ست.
  • در درس‌های حفظی مثل عفونی چالش داشتم. حفظ کردن یک بیت شعر، علی‌رغم علاقه‌ام به ادبیات،‌ برای من از سخت‌ترین کارهای دنیا بود. حافظه عددی‌ام خوب نیست. درسی که آمار داشته باشد، پاشنه‌ی آشیل من می‌شود.
  • یادداشت‌ برداری‌هایم را معمولاً با یک رنگ می‌نویسم. مدادرنگی ندارم. میلی به کار کردن با چند رنگ حتی موقع درس خواندن نداشتم و ندارم. زیباتر کردن یک برگه و وقت گذاشتن برای پربارتر کردن جنبه بصری آن، برایم اولویت نبوده. پس اگر کاری انتخاب کنم که خیلی جزئیات و ویژگی‌های بصری برایش مهم باشد، کلافه خواهم شد.
  • وقتی اصولاً آدم محافظه‌کاری هستم و هیجانات جدید و ناشناخته به‌طرز عجیبی به من استرس می‌دهند، آیا مناسب رشته‌ای مثل «طب اورژانس یا بیهوشی» می‌توانم باشم که اساساً با ریسک کردن و تصمیم‌گیری در شرایط اضطراب و واکنش‌های سریع یکی شده؟

این‌ها برای من مایه عذاب هستند. چطور می‌توانم شغلی را انتخاب کنم که عمدتاً از این موارد ساخته شده و بعد انتظار داشته باشم آن فعالیت‌ها به من آرامش بدهند؟

درمواردی دیگر اما غرق لذت می‌شوم و از عملکردم در آن‌ها راضی‌ هستم.

  • وقتی بیشتر از هر کاری دوست دارم غرق در فکر کردن و تحلیل رفتار انسان‌ها بشوم، وقتی از خواندن حس‌های انسان‌ها در رمان به شوق می‌رسم و ترجیح می‌دهم مسئله‌های روحی روانی و اجتماعی سیاسی را حل کنم، این نمی‌تواند نشانه‌ای بر این موضوع باشد که من با رشته‌های تحلیلی و با درجه ابهام بیشتر مثل روانپزشکی، داخلی، اطفال و موارد مشابه حس بهتری خواهم داشت؟
  • من دوست دارم «مسئله»‌ حل کنم. اینکه با تحلیل و فکر کردن، پاسخ یک مشکل را استخراج کنم. اینکه عاشق فیزیولوژی و فیزیک بودم بی‌ربط به این علاقه درونی من نیست.
  • در مطالعه کردن کند نیستم. زودتر از دوستانم می‌توانم کتاب‌های چندصد صفحه‌ای را تمام کنم. سرعتم بنظر خودم قابل قبول است.
  • تفریحات من کتاب خواندن و نوشتن است. نویسندگی و بازی کردن با کلمات را همیشه دوست داشتم. برای مسائل اجتماعی همیشه دنبال دلیل بودم. رفتارهای توده‌ای و اجتماعی مردم را همیشه از دور می‌دیدم و زیر نظر داشتم. سابقه تاریخی و فرهنگی یک حرکت را تحلیل می‌کردم. برایم سخت است یک رفتار یا پدیده را بدون در نظر گرفتن سابقه تاریخی آن قضاوت کنم.
  • همیشه در قضاوت کردن محتاط هستم. همیشه این احتمال را قائل می‌شوم که شاید موضوعی از چشم من دور مانده. این یعنی عشق من به «تفکر سیستمی».
  • فیلم‌ها و کتاب‌هایی که از لحاظ فکری و داستانی چالش‌برانگیز هستند را ترجیح می‌دهم. آن‌هایی که پیش‌فرض‌هایم را متزلزل کنند و مسئله‌ای تازه برای حل کردن بدهند. در قید هیجان‌انگیز بودن فیلم یا نوشته نیستم. اندیشه، برایم جذاب‌تر از سیر داستانی و تنوع اتفاقات آن است.
  • از همان ابتدای پیدا کردن شعور در زندگی، بارها اعتقادات دینی‌ و فرهنگی و سنتی‌‌ام را زیر سؤال بردم و دوباره از نو ساختم. من برای فکر کردن در این موارد، غرق لذت می‌شوم. از عوض کردنشان هم واهمه‌ای ندارم. فکر یا اندیشه‌ای که برایم کار نکند را کنار می‌گذارم. تعصب کمتری روی افکارم دارم.
  • از مصاحبت‌ با آدم‌ها و دیدن رفتارهای متفاوت‌شان لذت می‌برم. طیف رنگارنگ آدم‌ها موقع سفر کردن به من انرژی می‌دهد. مدل ذهنی آن‌ها را می‌توانم خوب بفهمم و آن را برای خودم شخصی‌سازی کنم و در کارها و تصمیم‌هایم به کار بگیرم.
  • دوست دارم تولید محتوا کنم. صحبت‌هایم برای خودنمایی نیست. عمیقاً دوست دارم مفید باشم و چیزی را که می‌دانم به بقیه منتقل کنم. در این کار هم فیدبک‌های خوبی دریافت کرده‌ام. برای ارائه کردن یک مطلب سخت و پیچیده، می‌توانم راه ساده‌ای پیدا کنم و موضوع را قابل فهم منتقل کنم.
  • این‌ها نشانه‌ای از این نیستند که مهارت حل مسئله و تصمیم‌گیری و ارائه کردن در من قدری قوی‌تر است؟
  • موقع اسلایدسازی و آماده کردن قالب پست‌هایم متوجه گذر زمان نیستم. این یعنی شوق و ذوق. سلیقه‌ام برای طراحی کردن و رنگ‌آمیزی بد نیست.
  • همیشه در کارهای کلاسی سرگروه می‌شدم و دوست داشتم مسیر انجام کارها و تقسیم وظایف را خودم انجام بدهم. این نشان نمی‌دهد که من تمایل به «استقلال و رهبری و نظم» دارم؟
  • صفحه دسکتاپ لپتابم همیشه منظم است و فایل‌ها در پوشه‌های مختص به خودشان قرار دارند. این یعنی عشق من به دسته‌بندی و دوری از شلوغی.
  • در جمع نمی‌توانم ساکت باشم. باید حرف بزنم. نه برای خودنمایی. برای ابراز خویشتن. اینطوری حس بهتری دارم.
  • مهارت یادگیری‌‌ را درخودم پررنگ می‌بینم. همیشه برای برنامه‌ریزی و فهم درست اقدام‌های درست، کمک دوستانم می‌کردم. مشکل چندانی در این موضوع نداشتم.
  • نظم شخصی مرا اذیت نمی‌کند. می‌توانم برای اهداف بزرگ در آینده، راحت‌تر از دوستانم از خوشی‌های لحظه‌ای بزنم.
  • یادداشت‌برداری‌هایم خلاصه‌تر و منظم‌تر از اکثر آدم‌هایی‌ست که دیده‌ام.
  • می‌توانم از خوشی امروز، برای رسیدن به هدفی بزرگ‌تر در آینده بزنم. این کار را با رنج کمتری انجام می‌دهم. برای پاداش‌هایی که لحظه‌ای نیستند، بهتر می‌توانم صبر و برنامه‌ریزی کنم.

از همین‌ها می‌شود برای ادامه مسیر شغلی استفاده کرد. درست است این‌ها شغل مشخصی را پیشنهاد نمی‌کنند. باید فعالیت‌هایی که دوست داریم یا متنفر هستیم را پیدا کنیم. هم تنفر هم عشق. احساسات، درونی‌ترین میل‌ها و ترس‌هایمان را به ما نشان می‌دهند.

تحلیل کردن این‌ها، یک هنر است. نیاز دارد به صبر و زیر نظر گرفتن خویشتن به مرور زمان در بین انجام دادن فعالیت‌های مختلف در زندگی.

این فعالیت‌ها، شغل‌ها را به ما پیشنهاد خواهند داد. باید ببینیم کدام شغل‌ها هستند که درصد قابل قبولی از فعالیت‌های مورد علاقه ما را در خود دارند؟

شجاعت برای امتحان کردن و شکست خوردن، ما را کمک می‌کند به درک مناسب‌تری از علایق‌مان برسیم.

همینجاست که پای «استعدادیابی» به میان کشیده می‌شود. استعداد را می‌توان به چشم یک موهبت و شانس در زندگی نگاه کرد. استعداد داشتن در یک زمینه، یعنی فرسنگ‌ها جلو افتادن از افرادی که در آن زمینه دارند با ما تلاش می‌کنند. مثل این است که در زمینه‌ی نوشتن یا مهارت حل مسئله، تبر تیزتری از افراد دیگر داشته باشی و کارت زودتر پیشرفت کند.

اما استعداد، بدون پرورش استعداد به یغما می‌رود.

مجتبی شکوری،‌ کسی که بی‌نهایت دوستش دارم، در پادکست رادیو راه اپیزود نشانی نبوغ، چه زیبا می‌‌گوید که «کمیت، پیش‌بینی‌ترین مسیر به سمت کیفیت است.». باید ساخت و ساخت و ساخت و خراب کرد و نترسید از خراب شدن.

نشانی نبوغ
نشانی نبوغ

موتسارت، موسیقیدان هم‌عصر بتهوون در دوره کلاسیک موسیقی اروپا، تا ۳۵ سالگی ۶۰۰ قطعه نوشته. بتهوون ۶۵۰ قطعه خلق کرده است و باخ، موسیقیدان مطرح اروپایی دوره باروک، ۱۰۰۰ قطعه نوشته. پیکاسو ۱۸۰۰ نقاشی، ۱۲۰۰ مجسمه و ۲۸۰۰ اثر سرامیکی تولید کرده و فقط چیزی در حدود ۲۰۰ اثرش شاهکار از آب درآمده. اینیشتن، فیزیک‌دان بی‌همتای معاصر، پیش از مطرح کردن نظریه نسبیت عام، ۲۴۸ مقاله دیگر هم نوشته بود و از ایده‌ی کارهای قبلی‌اش در نظریه نسبیت استفاده کرده.

این‌ها داد می‌زنند که کسی در خلأ و در بدو تولد نابغه نیست.

بذرهای استعداد،‌ در یک خاک باثبات رشد می‌کنند.

ما حق داریم سرگردان باشیم. در مسیر شناخت توانایی‌ها، سرگردانی و ندانستن‌ها برای هر کسی می‌تواند اتفاق بیفتد. نباید از این‌ها ترسید. اگر سرگردانی نباشد، شناختی هم ایجاد نمی‌شود. اندکی باید آستانه تحمل را دربرابر شرایط ابهام بالا ببریم.

نباید از خلق کردن و امتحان کردن ترسید.

تجربه، یک نیاز است.

من عاشق این تکه گفتگو از محمود دولت‌آبادی، نویسنده‌‌ی ‌‌مورد علاقه‌ام، هستم که درمورد اهمیت کار کردن و امتحان کردن صحبت می‌کند.

عاشق این تصنیف از همایون شجریان هستم که از «سرنوشت» می‌گوید.

سرنوشت را باید از سر نوشت. شاید اینبار باید کمی بهتر نوشت. عاشقی را غرق در باور نوشت. غُصه‌ها را قِصه‌ای دیگر نوشت.
از کجا این باور آمد که گفت گر رود سر، برنگردد سرنوشت.

این فیلم‌ها مرا تسکین می‌دهند. فیلم‌هایی که در ستایش سرگردانی و کشف مسیرهای تازه در زندگی هستند.

فیلم‌ The worst person in the world و Into the wild در ستایش ماجراجویی و پیدا کردن راهی تازه در زندگی

the worst person in the world
the worst person in the world
Into the wild
Into the wild

بالیدن به اینکه من در زمینه هوش موسیقی یا کار با انگشت استعداد دارم، هنر نیست. پیدا کردن و پرورش هر کدام از این‌ها هم مسئله‌‌ای دیگر است. پرورش و پشتکار برای پرورش یک استعداد،‌ خیلی مهم‌تر از داشتن آن است.

فرض کنیم کسی آنقدر با امتحان کردن موقعیت‌های مختلف و تحلیل فعالیت‌هایی که دوست دارد یا دوست ندارد به این خودشناسی رسید که در چه کاری مستعد است. فرض کنیم آن را پرورش هم داد و در یک کار خاص خبره و ماهر شد. مسئله‌ی دیگری که ضروری بنظر می‌رسد، توجه کردن به مفهوم «تفاوت رویداد و روند»‌ است.

رویداد همان اتفاقاتی‌ست که این روزها اتفاق می‌افتند بدون توجه به سابقه تاریخی و احتمالات آینده. روند اما شبیه یک جریان از اتفاقات است. دگرگونی و تغییر رنگ دادن یک اتفاق یا پدیده‌ است. دگرگونی که از زمان شروع و رخداد یک پدیده اتفاق افتاده و به مرور زمان پیش می‌رود.

زمانی زمین‌های کشاورزی را با گاو و خیش شخم می‌زدند. اندک‌ اندک ماشین‌های کشاورزی و تراکتور جای حیوانات را گرفت. این تفاوت ابزار شخم زدن از گاو و خیش به تراکتور، خودش یک روند است.

استعدادی که ما داریم و مقدار زمانی که برای پرورش آن می‌گذاریم، اگر در راستای روند اقتصادی جامعه هم قرار بگیرد، یک موهبت دیگر است.

تحلیل جالبی چند وقت پیش به چشمم خورد. گفته بود در اقتصاد تورمی که با گذشت زمان، قدرت خرید مردم کم و کمتر می‌شود، بزودی مردم به‌جای خرید وسایل جدید، به تعمیر وسایل قدیمی روی خواهند آورد. پس سمساری‌ها و تأسیساتی‌ها کارشان رونق می‌گیرد. مهم نیست این تحلیل درست است یا نادرست. گوینده‌ی این تحلیل، سعی کرده اتفاقات را در مقیاسی بزرگ‌تر از زمان کنونی ببیند و آینده را پیش‌بینی کند. همین یعنی روندشناسی. توجه کردن به یک «روند»‌ برای انتخاب شغل.

بحث‌های مفصل‌تری از تفاوت رویداد و روند، در درس‌های تصمیم‌گیری متمم آورده شده.

حالا مسئله اینجاست که شغل، علاوه بر اینکه باید رضایت درونی را برایمان به ارمغان بیاورد، پول‌ساز هم باید باشد. فکر می‌کنم حرف‌هایی که تا به اینجا زدم،‌ هر جنبه را تا حدی روشن کرد.

ولی نباید فراموش کنیم که هیچ شغلی، کافی نیست. بالأخره روزی خواهیم مرد بدون اینکه تعداد زیادی از استعدادهایمان شکوفا شده باشند. این حقیقتی تلخ است و  باید قبول کنیم. نمی‌توانم همزمان نوازنده حرفه‌ای بشوم و رمان‌های سنگین بنویسم و نظریه‌پردازی ماهر در حوزه فلسفه باشم و در تحلیل‌های اقتصادی و سرمایه‌گذاری حرف اول را بزنم. ما ناچاریم برای متخصص شدن در حیطه‌ای که برایمان مناسب‌تر است، «انتخاب» کنیم و به خیلی شغل‌های دیگر «نه» بگوییم.

مسیر شغلی مناسب، مسیری‌ست که «به اندازه کافی» خوب باشد. ملال و خستگی و دلزدگی در ایده‌آل‌ترین شغل‌ها هم اتفاق می‌افتند. مهم اینست لحظه‌هایی آن حس خوب و لذتبخش زنده می‌شوند و رضایت شخصی برمی‌گردد.

گرچه دلزدگی همیشه اتفاق می‌افتد، گرچه لحظه‌هایی می‌رسند که به خودکشی فکر می‌کنیم و رها کردن و بی‌انگیزگی را تنها راه‌حل‌های ممکن، ولی دانستن همین حقیقت کمک‌کننده است.

ما، باید به تعهد و متخصص شدن در یک حیطه قانع باشیم. حیطه‌ای که طبق مهارت‌ها و استعدادهای ما، برایمان مناسب‌تر بنظر می‌رسد.

در کنار این‌ها،‌ می‌دانم شرایط کنونی کشور اجازه نمی‌دهد همه چیز صد درصد مطابق میل ما باشد. قطعا برای گذران زندگی دست به کارهایی خواهیم زد که صرفاً «بقای» ما را تضمین کند. اما مجتبی شکوری در پادکست رادیو راه در انتهای اپیزود «نشانی نبوغ» می‌گوید:

جایی برای رؤیاهای قلبی وتوانایی‌های ذاتی خود باز بگذارید. اگر شده زمان‌های کمی در هفته. ولی به صداهای قلب‌تان گوش بدهید.

برای آشناتر شدن با استعدادها و گرایش‌هایم از منابع آموزشی دیگری بهره بردم.

+درس‌های استعدادیابی و تصمیم‌گیری و تفکر سیستمی متمم

+از تفکر سیستمی چه می‌دانیم؟

+دمی با مفهوم آرامش و ارتباطش با تفکر سیستمی

ارزش‌آفرینی متمم

دوره «طراحی مسیر شغلی» و پادکست رادیو کارنکن از امین آرامش

+یک پیشنهاد صمیمانه – دوره طراحی مسیر شغلی امین آرامش

اپیزود «نشانی نبوغ» از پادکست رادیو راه مجتبی شکوری

کتاب «شغل مورد علاقه» از آلن دوباتن

فایل صوتی «حرفه‌ای‌گری در محیط» و «ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده» از سایت متمم

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
کنجکاو و علاقه‌مند به چای گرم با نبات،‌ نوشتن و ادبیات، موسیقی سنتی ایرانی. اینجا از دغدغه‌هایم در دل ثانیه‌های زندگی می‌نویسم.

همچنین ببینید

گیرم که روزانه مطالعه هم کردی. بعدش که چه؟

می‌خواهم یک قدم عقب‌تر بروم. دوست دارم به این فکر کنم که حالا فرض کنیم …

۴ نظر

  1. Avatar

    سلام محمد جواد عزیزم
    اول خسته نباشی متن بسیار روان و زیبایی نوشتی؛
    یقینا خوندن این متن زیبا و اموزنده ات من رو یاد اوایل دوران دانشگاه انداخت جایی که خیلی از ماها گیج و گنگ نسبت به موضوع اصلی زندگی مانده ایم و در حال دست و پا زدن در جایی هستیم که چرایی آن را دقیق نمیدانستیم… یکی از دغدغه های امروز خیلی از ما همین انتخاب است که نداسته انتظار انتخاب و قرار گیری در مسیری داریم که تا انتها از تکرار آن نیز لذت ببریم؛ (با توجه به حرفت) و هیچ نمیدانیم با توجه به رشد علم و باز شدن فیلد های جدید تر در نحوه زندگی کردن و اینکه اصلا چطور باید زندگی کرد… خیلی از ما به کلام من یاغی هایی بودیم که بدون دانستن از استعداد، نبوغ، آرامش، خود زندگی، مدیریت و کلی حرف بزرگانه دیگر روانه جامعه بزرگسالی شدیم و روند یادگیری انتخاب ما بعد از انتخاب ما شروع میشد. گاها حسرت میخورم چرا به ما مهارت ریسک بیشتر کردن یاد داده نشد؛ و یاد نگرفتیم به صورت به الفعل که زندگی انجام کارهایی که شکست میخوری هم هست، ولی خب صحبت از این موارد واقعا گذشته است. باید در هر لحظه ریسک کرد و انجام داد و شکست خورد تا بت درونمون برای ادامه زندگی و انتخاب درست، حسابی تراشیده شود.
    امیدوارم برای بچه هایی که اطرافمون هستند و میدونیم که اونها هم مسیری مشابه ما دارند؛ حرف هایی بزنیم و شاید بهتره بگم اون ها رو وادار به رفتاری بکنیم که خودمون حسرت انجامش در اون سن رو داشتیم(نظر من البته).
    ارادتمند

    ۰
    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      هادی جان؛
      حرف زیبا و در عین حال تأمل‌برانگیزی زدی. در هر صورت ایمان دارم که نسل بعدی، نسل آگاه‌تریه ‌‌و انتخاب‌های عاقلانه‌تری رو تجربه میکنه.
      از ابراز لطف تو بسیار ممنونم. سالم باشی ❤️

  2. Avatar

    سلام و دورد
    بسیار لذت بردم از خواندن این جستار. مطمئنا پاسخ به این سوال مهم که «میخواهم چه کسی شوم؟»کار آسانی نیست. مخصوصا برای افراد چندپتانسیلی که حس میکنم شما هم از آن دسته ها باشید. مطالعه کتاب «همه چیز بودن از امیلی واپنیک» برای من کم و بیش مفید بود. چون این سوال هر از چندگاهی جلوی روی من هم سبز میشود و من مجبورم به انتخاب.
    فیلم Into the wild را خیلی دوست دارم. چندین بار تماشایش کرده ام.شاید بخشی از آن به این خاطر باشد که به طبیعت گردی و کوهنوردی و عکاسی همیشه علاقه داشتم؛ اما میدانم که قسمتی از جذابیت این فیلم برای من همین است که: اول و آخر خودم میمانم و راه های رفته و نرفته خودم. زندگی ایده‌آل و خانواده پسند دیگر خیلی وقت است که شور و هیجان آدمی را ارضا نمی‌کند و ما باید گاهی خودمان را به خودمان بسپاریم و قلب را قطب نما کنیم و چه زیبا بود خواندن این نقل قول :«جایی برای رؤیاهای قلبی وتوانایی‌های ذاتی خود باز بگذارید. اگر شده زمان‌های کمی در هفته. ولی به صداهای قلب‌تان گوش بدهید.».
    کتابی که از آلن دوباتن معرفی کردید و درباره اش توضیح دادید جالب و تامل برانگیز بود. ترغیب شدم به مطالعه آن.

    قلمتان مانا و به امید بیشتر خواندن از شما،
    دوست دارم از تجربیات موفق و ناموفق‌تان در دانشگاه و بیمارستان بیشتر بخوانم؛ اینکه بنظر شما چه چیزی در دوران دکترای عمومی واقعا مهم و چه چیزی فکر می‌کنیم که مهم است اما شاید در حقیقت اینطور نباشد.
    خواندن تجربه ترم بالایی هایی مثل شما برایم لذت بخش و مفید است.

    ۰
    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      محسن‌جان؛
      حقیقتا از اینکه این موضوع دغدغه تو هستش و دوستش داشتی خیلی خوشحال شدم. مسیر شغلی، مدت‌هاست دغدغه منه و این روزها فرصت شد مطالبی که اینور اونور خونده بودم رو یک کاسه کنم و امیدوارم در انتقال مطلب موفق بوده باشم.
      راستش تصمیم گرفتم قسمت‌هایی از انتخاب‌‌ها و زندگیم رو خودافشایی کنم که نتیجش شکست بوده تا پیروزی. بذار اسمش رو «شکست»‌ نذاریم. اسمش باشه شکافی که بین خواسته‌های ما و واقعیت وجود داشته.
      قسمت‌هایی از این مورد رو توی متن اشاره کردم. اینکه چندین بار برای یاد گرفتن یک ساز اقدام کردم ولی نیمه‌تمام رها شد. ولی میشه ازش درس گرفت و فعالیت‌ها رو متمایل کرد به سمتی که واقعا حس خوبی داری.
      از این‌ها به مرور زمان و با رویارویی بیشتر با اتفاقات بیشتر میگم.
      در محیط بیمارستان و در رشته پزشکی، هنوز دارم آزمایش خطا می‌کنم و حرف‌هام به اندازه‌ای که دوست دارم پخته و سرجمع نشده. توی فکرم هست که بیشتر ازش بنویسم.
      خوشحالم تو هم علایق خودت رو داری میشناسی. مطمئن باش از همین‌ها میتونی توی زندگی و مسیر زندگیت استفاده کنی.

      ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.