خانه / لحظه‌نگار / برای احمدجان در کتابفروشی مبین
کتابفروشی مبین

برای احمدجان در کتابفروشی مبین


رفتن به شهر پدری و مادری، گاهی وقت‌ها توأم می‌شود با سر زدن به کتابفروشی مبین.

می‌روم پیش احمد و دار و دسته‌‌ی نابی که دور خودش جمع کرده. فروشنده‌ها، بر و بچه‌های یک‌دست و معرکه‌ای هستند و در محیط گرم و دلنشین‌اش، کسب تجربه می‌کنند.

وجب به وجب کتابفروشی، لحظه‌لحظه بوی عشق و یک‌رنگی و صفا می‌دهد.

هر بار از جلوی مغازه رد می‌شوم، نگاهی به داخل آن می‌اندازم و لامپ‌های نورانی جلو مغازه توجهم را جلب می‌کند. نور، از بین شیشه و پنجره می‌دود به چشم و صورت من. نمای بیرونی ساختمان، پر است از نور. برق می‌زند. مثل یاقوت می‌درخشد. نورپردازی‌اش را هر کسی مهندسی کرده، کارش حرف ندارد! دل من را که غارت کرده. بقیه را هم دارد همینطوری شیفته می‌‌کند.

لب‌به‌لب درب ورودی فروشگاه، پیاده‌رویی نه چندان عریض قرار دارد. گلدانی سنگین با گل‌های جذاب و تازه لم داده روی موزاییک‌های پیاده‌رو. آب‌پاشی می‌شود. بهرحال گل و گلدان، آب می‌خواهد و رسیدگی.

به بهانه‌ی گل، پیاده‌رو هم خیس می‌خورد.

با بوی نم و رطوبت حالی به حالی می‌شوم.

قدم گذاشتن جایی که قطرات آب آن را خیسانده‌اند، مرا یاد آب‌پاشی‌های مادربزرگ می‌اندازد که هر روز صبح، زمین جلوی خانه‌اش را آب‌جارو می‌زد. آن زمان، زمین‌ها رنگ و بوی واقعی‌تری داشتند. از موزاییک و سنگ‌فرش و سیمان خبری نبود. چیزی که به خاک قوام می‌بخشید تا غبارها زمین‌گیر شوند، ریختن آب بر صحن خانه بود با آفتابه. و این ترکیب آب و خاک، بوی نم و رطوبتی بلند می‌کرد که بیا و ببین!

چسبیده به پیاده‌رو، خیابانی دو طرفه دراز کشیده. با همان سیاهی آسفالتش می‌درخشد. ماشین‌ها از یک سمت می‌آیند و از طرفی دیگر می‌روند. آن طرف‌تر، درست روبه‌روی‌ کتابفروشی در سمت مقابل خیابان، راسته‌ی دکان‌ها و فروشنده‌هایی است که بیخ‌ گوش همدیگر خوابیده‌اند. یکی پارچه می‌فروشد،‌ یکی دست‌بند و گردن‌بند و طلا، دیگری لوازم خانگی و شکستنی‌جات و بلور. راسته‌، راسته‌ی فروشنده‌هاست و کاسبی‌. هر کسی به مردم خدمتی می‌دهد و سودی به جیب می‌زند.

این وسط اما جنس «کتاب» خیلی گیراست. نمی‌توانم بیخیال این طلای ناب بشوم. کتاب،‌ حتی اسمش مرا سر شوق می‌آورد. این ورق‌های چاپ شده چه دارند که مرا اینچنین جذب خود می‌کنند؟

همه‌ی این‌ها، باعث شده ارادت ویژه‌ای به « کتابفروشی مبین» داشته باشم. روزهای زیادی را به آن‌جا سر زده‌ام، روزگار گذرانده‌ام، هم‌صحبت شده‌ام، هم‌صحبتی کرده‌ام و پای خیلی حرف و صحبت‌ها نشسته‌ام. گفته‌ام، شنیده‌ام. تا مرز گریه رفته‌ام و خنده‌‌های از ته دل را رها کرده‌ام در فضایش. سبک‌تر بیرون آمده‌ام و باز به زندگی همیشگی‌ام سلام کرده‌ام.

مثل یک منبع انرژی‌ست. از آن دست خوشی‌های ساده که با تمام یک‌رنگی و سادگی، حالت را خوب می‌کند.

خودمانی‌ست و دل‌انگیز.

از درد دل‌ها گفته‌ام و از دوری‌ها، از دلتنگی‌ها و شادی‌ها. از زیر و بم‌ها. لحظه‌هایی که کارد می‌زدی خونم در نمی‌آمد. همه چیز را برای «احمد» گفته‌ام و می‌گویم.

گاهی به محض ورود به کتابفروشی، صدایش می‌زنم. با صدایی که طعم گس خنده زیر اصواتش خوابیده. اگر مشتری‌‌ها همکاری کنند و مغازه خلوت باشد، روی صندلی‌ها، لب‌به‌لب میزی که نشانده شده بیخ گوش قفسه‌های کتاب، صحبت‌مان گل می‌اندازد. حرف‌ها یکی‌یکی سبز می‌شوند. درست مثل درآمدن گل و گیاهان در فصل بهار. هوای دلم بهاری می‌شوم.

کتابفروشی مبین
میز و صندلی‌هایی برای گپ زدن – این فضای گرم و پرمحبت را جایی پیدا نکرده‌ام 🙂

زمستانی و سرد می‌روم، تابستانی و گرم بیرون می‌آیم.

دلت که گرم باشد، دیگر چه ترس داری از آمد و شد شب و روز؟ بگذار بیایند و زهر بریزند و هر چقدر دلشان می‌خواهد ما را بچلانند.

ما سرخوشان مست دل از دست داده‌ایم!

همانقدر تازه و پرطراوت می‌‌شوم از نشستن در هوای اینجا.

وسط صحبت‌ها به یک استکان چای مهمان می‌شوم و با چشیدن حبه‌ای قند، تلخی دلم را پرحلاوت می‌کنم.

تلخی و نچسبی‌های روزگار شیرین می‌شود.

این واسطه را حرف و صحبت و هم‌نشینی با کسی برایت مهیا می‌کند که دوستش می‌داری و دوستت می‌دارد. می‌شنوی و شنفته می‌شوی.

رفیق خوب،‌همینقدر ارزشمند است.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
کنجکاو و علاقه‌مند به چای گرم با نبات،‌ نوشتن و ادبیات، موسیقی سنتی ایرانی. اینجا از دغدغه‌هایم در دل ثانیه‌های زندگی می‌نویسم.

همچنین ببینید

روستای کریمو - 18 مردادماه ۱۴۰۱

آرام باش. آرام.

خورشید برای رسیدن به میانه آسمان عجله‌ای ندارد. از بخت خوش یا ناخوشی که من …

۲ نظر

  1. Avatar

    ارادتمند شما هستم محمد جواد عزیز.بنده بسیار خوشبت و خرسند هستم از حضور همچون شما عزیزانی که باعث نورانی تر شدن مبین میشوید.
    لطف کردین وقت گذاشتین.🌹

    • محمدجواد یعقوبی
      محمدجواد یعقوبی

      متشکرم احمدجان؛
      حضور افرادی مثل تو در زندگیم باعث قوت قلب منه.
      پایدار و برقرار باشی رفیق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.