خانه / پیشنهادات / imitation game – هزینه‌‌های عادی نبودن

imitation game – هزینه‌‌های عادی نبودن

چند وقت پیش با دوستم، محمد، خسته و کوفته از بیمارستان به سمت سلف دانشگاه می‌رفتیم. ظهر بود و دمای هوا نزدیک به ۴۰ درجه.

سر صحبتی باز شد.

چشمانم خیره شده بود به نقطه‌ای ناپیدا. روبرو را نگاه می‌کردم:

-محمد! به زندگی یک برنامه‌نویس دقت کن. ببین اون اصلا براش مهم نیست شب ساعت چند بخوابه و صبح ساعت چند بیدار بشه. هر وقت خواست بیدار میشه. یک برنامه‌نویس، شاید در کل دوره حرفه‌ایش ساعت ۶ صبح رو نبینه چون ترجیح نمیده ببینه. دلیلی نداره. فریلنسری می‌کنه. دورکاری. بار و بندیلش رو جمع میکنه میره کیش هم فال، هم تماشا. هم به تفریحش میرسه هم به کد زدنش. کسی هم نیست بهش گیر بده چرا شهر خودت نیستی. همه از اون کد میخوان. کد زدن که دخلی به یکجا نشینی و سفر کردن نداره. ولی یک پزشک، یک جراح، یک آنکال، مگه میتونه بگه دوس دارم مسافرت کنم وقتی به اندازه‌ی چند کیسه گونی مسؤلیت روی دوشش ریخته؟ نه! ما از اون روزی که پزشکی رو انتخاب کردیم، انتخاب کردیم که «عادی» زندگی نکنیم. پزشکی آمدن، تاوان داره. به این فکر می‌کنم که چند نفر حاضرن هزینه‌شو پرداخت کنن؟ ما میتونیم؟ من و تو میتونیم؟

نرسیده به سلف راه‌مان از هم جدا شد. او سمت مسجد رفت تا چند رکعت نمازی به جا بیاورد. من هم سمت میز ناهار و غذای ظهر.

محمدجواد یعقوبی
من و دکتر محمد پورحسین – عکس را قبل از شروع کلاسی در بخش زنان گرفتیم.

Imitation game که تمام شد، این صحنه از پیاده‌روی با دوستم پس از بیمارستان را مرور می‌کردم. به هزینه‌هایی فکر کردم که پس از یک تصمیم در زندگی، مجبوری متحمل شوی.

هزینه‌های عادی نبودن.

سرنوشت‌ساز شدن، خلاف مسیر نرمال حرکت کردن و کارهای متفاوت از جریان عامه انجام دادن،‌ هزینه‌های گزاف دارد.

وقتی تصمیم می‌گیری مثل بقیه فکر نکنی، وقتی انتخاب می‌کنی معیارهای ارزشی و فکری و اعتقادی‌ات را متفاوت از اطرافیان بچینی، زمانی که همه به سمت راست می‌رانند تو خرامان خرامان به سمت چپ شنا می‌کنی،‌ این‌ها بزنگاه‌های زندگی می‌توانند باشند. شاید آخرش منتهی شود به یک دنیا تحسین و هورا کشیدن. شاید هم برعکس، نتیجه‌اش طرد شدن باشد و برچسب‌های گوناگون خوردن.

هر چه که هست، باید پذیرفت که یا باید مثل بقیه انتخاب کرد، مثل بقیه وقت گذراند، مثل بقیه خورد و خوابید و نوشید و رقصید و خندید و گریست و نالان شد و ذوق کرد و ازدواج کرد و بچه آورد و دوباره خورد و خوابید و خوابید و خوابید. یا اینکه بپذیری یک لحظه، کاری انجام بدهی کمی و تنها کمی متفاوت‌تر از ارزش‌های رایج. نمی‌دانم آن کارها از جنس چیست. حتی معیاری هم برای تعیین کردن و معنا کردنش ندارم.

هر کسی می‌داند در زندگی شخصی‌اش، کاری که خلاف نظر عامه باشد و متفاوت،‌ چیست. هر کسی به سهم خودش.

در آرشیو جمله‌های روزانه متمم، در شماره ۴۱، عکس‌نوشته‌ای آورده شده.

یاور مشیرفر از اعضای خوش‌ذوق و خوش‌فکر متممی، کامنتی گذاشته بود در شرح این عکس نوشته. که بد نیست اینجا به آن اشاره کنم:

لینک وبلاگ یاور: +
لینک کامنت یاور در سایت متمم: +

«در همین رابطه باید به یه نقل قول دیگه هم از کانال «فقط برای سی روز» هم اشاره کنم:
موفقیت و تمایز نتیجه کارهایی نیست که همه انتظار داشتند ما انجام بدیم. نتیجه کارهاییه که «کسی انتظار انجامش» رو نداشت و ما انجامش دادیم.
محمد رضا شعبانعلی؛ فقط برای سی روز 
»
.
در نهایت فکر می‌کنم آدم‌های بسیار موفق دنیا، یا مثال‌هایی که من بلدم و الگو ازشون می‌گیرم، از برونو و بیکن تا کپلر و تسلا و انیشتین همشون کاری رو انجام دادن که «کسی» انتظارش رو نداشت و این کار در بطن خودش «یه عادت کوچیک روزانه» بوده. مثلا امانوئل کانت «هر روز» از ساعت ۵ صبح تا ۸ صبح مشغول نوشتن بوده و دقیقا ساعت ۸:۰۵ از خونه‌اش بیرون میومده میرفته برای قدم زدن و قهوه خوردن و بعدش تدریس. این عادت رو حدود چهل سالی حفظ کرد و مبانی مهمی برای تفکر ما بنیان گذاشت. (رفرنس دقیقش فکر میکنم «وقتی نیچه گریست» باشه.)

همین است دیگر.

در بین هزینه‌هایی که تورین داده بود تا «تورین» شود و پیشرفت‌های سرنوشت‌سازی برای جامعه‌اش رقم بزند، کدام می‌ارزید و کدام نمی‌ارزید؟ با ارزش‌های شخصی تورین، کدام جور درمی‌آمد و کدام نه؟ با کدام یک حال بهتری داشت و کدام‌شان امانش را می‌برید؟

و این سؤال‌ها درمورد من چطور است؟ هزینه‌هایی که دارم می‌دهم، به‌هوای حال بهتر است یا چند صباحی دیگر زیر فشار سنگین‌شان افسرده خواهم شد؟ شادمانم و به خودم افتخار می‌کنم یا خسته و دردمند از انرژی که صرف کرده‌ام؟

حتی مطرح کردن و فکر کردن به این سؤالات برای من از جنس یک تلنگر زیباست. حتی اگر جوابی قاطع و شفاف برای هیچکدام نداشته باشم.

داستان فیلم imitation game، درمورد تورین، یک ریاضی‌دان باهوش است که از قضا در تمایلات جنسی‌اش، همجنس‌گرا‌ست. فضای فیلم در جنگ‌های متحدین با ارتش نازی می‌گذرد و آلن تورین، دنبال اختراع ماشینی‌ست که پیام‌های نازی‌ها را در جنگ رمزنگاری کند.

سبک زندگی خاصی که تورین دارد، او را از لحاظ اجتماعی ایزوله کرده. شاید برای آلن تورین، هزینه‌ی بهره هوشی بالا و نخبه شدن در ریاضیات و فرو رفتن در دنیای حل معادلات و جدول، همین باشد. هزینه‌ای دردناک که ناخودآگاه پرداخت می‌کنیم و از آن خبر نداریم. در قبال یک هدف، چیزهایی دیگر کنار گذاشته می‌شوند و هزینه‌های پنهان بالأخره روزی خودشان را نشان می‌دهند.

دنیایی که تورین برای خودش ساخته، ارتباط برقرار کردن با همکاران، با دوستان را یادش نداده. منزوی‌ست. نمی‌داند چطور باید کار تیمی انجام داد.

دختری که وارد تیم تورین می‌شود، به او یاد می‌دهد باید از اعضای تیم، دل بدست بیاورد اگر انتظار همکاری دارد.

و این اشاره در نوع خودش یک سیاست جالب است.

در نظام سلامت که کار تیمی حرف اول را می‌زند، اگر ارادت قلبی بین اعضای تیم باشد، خیلی موانع و مشکلات تسهیل می‌شود. حتی در سیستمی که خوب کار کردن، خودش یک مشکل تمام‌عیار بحساب می‌آید.

تمایلات همجنس‌گرایانه تورین، پاشنه آشیل او شده بود. جامعه انگلستان، تحمل این را نداشت که قبول کند یک فرد، به همجنس خودش تمایلات جنسی داشته باشد.

«طبیعی بودن»، در ازدواج کردن با غیرهمجنس تعبیر شده بود.

دختر با پسر و پسر با دختر.

دنیای اکنون در کشورهای توسعه‌یافته، دارد به سمت پذیرش سبک‌های مختلف زندگی پیش می‌رود. سلیقه‌های مختلف برای زندگی کردن را کم‌کم به رسمیت می‌شناسد و تلاش می‌کند کمتر از هر وقتی به کسی برچسب بزند.

شعوری که بشریت در برخی جوامع به آن دست پیدا کرده، کم‌یاب و البته بسیار ارزشمند است.

تورین، در این فیلم نماینده‌ی افرادی‌ست که صرفاً بخاطر عقایدشان طرد می‌شوند و نمی‌توانند کارآیی لازم را به انجام برسانند.

این روزها در سیستم اجرایی کشور، خیلی وقت‌ها بجای پرداختن به «مسئله»، درگیر «صورت‌مسئله» می‌شویم. راه درست و غلط بودن را اصرار داریم با عقاید ارثی پدران و مادران‌مان تعیین کنیم و با این کار، دانسته یا ندانسته، خون یک ملت را در شیشه می‌کنیم.

افرادی را گزینش می‌کنیم و افرادی دیگر را می‌گذاریم بپوسند و بمیرند ولی به کار گرفته نشوند. طرد می‌شوند بخاطر اینکه مثل آن‌ها و به دل آن‌ها فکر و عمل و انتخاب نمی‌کنند.

تورین و طرد شدنش از سمت جامعه بخاطر هم‌جنس‌گرایی‌، یک نماد است. نماد و بهانه‌ای برای اینکه آستانه تحمل‌ اعتقادات مخالف را بالا ببریم و طیف رنگارنگ انسان برای زندگی کردن را به رسمیت بشناسیم.

برای رسیدن به این هدف، البته راه درازی در پیش است.

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
کنجکاو و علاقه‌مند به چای گرم با نبات،‌ نوشتن و ادبیات، موسیقی سنتی ایرانی. اینجا از دغدغه‌هایم در دل ثانیه‌های زندگی می‌نویسم.

همچنین ببینید

angry men

یک پیشنهاد – فیلم ۱۲ مرد خشمگین و اهمیت درست مذاکره کردن

چند وقت پیش بود که مصاحبه‌ای تصویری را در پادکست اکنون از سجاد سلیمانی عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.