بخش داخلی – آن چشم‌های رنگیِ ایکتریک

اسکلرای ایکتریک

آرام بنظر می‌رسید. به سن و شناسنامه، ۱۹ ساله می‌خورد ولی به قد و قیافه بالغ‌تر بنظر می‌رسید. مادرش تکیه داده بود به صندلی. یک صندلی سفید پلاستیکی که گوش‌به‌گوش هر تخت بیمارستانی گذاشته شده. در نگاه اول، رها بود و رها؛ روی آن صندلی چشم به پسرش دوخته بود. …

بیشتر بخوانید »

برای احمدجان در کتابفروشی مبین

کتابفروشی مبین

رفتن به شهر پدری و مادری، گاهی وقت‌ها توأم می‌شود با سر زدن به کتابفروشی مبین. می‌روم پیش احمد و دار و دسته‌‌ی نابی که دور خودش جمع کرده. فروشنده‌ها، بر و بچه‌های یک‌دست و معرکه‌ای هستند و در محیط گرم و دلنشین‌اش، کسب تجربه می‌کنند. وجب به وجب کتابفروشی، …

بیشتر بخوانید »

بخش داخلی – درمانگاه روماتولوژی

درمانگاه داخلی

سنش را می‌شد با موهای جوگندمی که از زیر روسری بر پیشانی‌اش ریخته بود تخمین بزنم. الان خاطرم نیست. شاید ۴۵ سال داشت. صدای زنانه‌اش خشن شده بود. نفس‌-نفس می‌زد. موقع حرف زدن،‌ خس‌خس می‌کرد. نفس کم می‌آورد. یک دوره کوما را گذرانده و از مرگ قطعی به زندگی برگشته …

بیشتر بخوانید »

«قوی سیاهِ» نسیم طالب – کرونا قوی سیاه بود؟

قوی سیاه پوستر

همین الان می‌توانم سکته کنم. لخته‌ای ناخواسته، در این سن کم شاید به دلیل بیماری‌هایی ارثی ناشناخته، در من شکل بگیرد و در رگ‌هایم راه بیفتد. رگی از قلب یا مغز را بند بیاورد و جریان خون را ببندد. و زندگی، به پایان برسد. این را هیچکس در این لحظه‌ …

بیشتر بخوانید »

«سال‌های ابری» – به قلم علی‌اشرف درویشیان

سال‌های ابری

۱۶۲۲ صفحه را یک‌نفس خواندم. خوانش نه به معنای یک بار خواندن و رد شدن. بهتر است بجای خواندن بگویم مطالعه. خواندن، کاری یکبارمصرف است. یک دور میخوانی و رد می‌شوی؛ مثل تکرارِ طوطی‌وار کلمات در هم بافته شده. ولی مطالعه، تو را درگیر می‌کند. غرق می‌شوی و با متن …

بیشتر بخوانید »

اگر به ابتدای دانشگاه برمی‌گشتم – برای محمدمجتبی

شکلات

عادت دارم با نگاه و مدل ذهنی خودم حوادث بخش و بیمارستان و رشته‌ام پزشکی را اینجا روایت کنم. به نوشته‌هایم که نگاه می‌کنم، چندان جنبه آموزشی ندارند و نمی‌توانم آن‌ها را به کسی توصیه کنم. چیزی بیشتر از روایت خشک و خالی که اندکی آب‌وتاب داده‌ شده‌اند نیست. بیشتر …

بیشتر بخوانید »

روزهای ارتوپدی – از شکسته شدن‌‌ تا جوش خوردن

ارتوپدی آتل

تقریباً اواسط دوره ارتوپدی است. بعنوان استاژر بخش رفت و آمد داریم و سراغی از بیماران می‌گیریم. در این روزهای کرونایی، بیماران با بیمارستان آشتی کرده‌اند. یا شکستگی‌ها بیشتر شده یا بیماران رغبت بیشتری به آمدن بیمارستان دارند. ترس از کرونا جمعیت بیماران بخش را به یک‌سوم یا حتی کمتر …

بیشتر بخوانید »

مرگ، به رنگ بیمارستان

سوگ مادر مرگ بیمارستان

یادداشت‌ِ روز ششم فروردین‌ماه سال ۱۳۴۳: دیشب دَم خواب مریضی را به درمانگاه آوردند و مرد. درمانگاه زیر اطاق مامان است. ناگهان فریاد و شیون کسان مرده برخاست. های های گریه می‌کردند. مامان ناراحت شد. کمی نشستیم و بعد خوابیدیم ولی ناراحتی مامان همچنان ادامه دارد. قلبش ناراحت است و …

بیشتر بخوانید »

آن معلم دلسوز آناتومی‌ – دکتر افشار

دکتر افشار آناتومی

در مسیر بازگشت به منزل هستم. ساعت ۱۲:۳۰ شده و انگشت پایان حضور را ساییده‌ایم روی دستگاه تایمکس بیمارستان ولیعصر. تایمکس را دانشجویان و پرسنل بیمارستان وقت ورود و خروج می‌زنند. حضور غیابی که رنگ مدرنیته به خود گرفته. انگشتت را می‌گذاری روی شیشه‌ای کوچک در برابر نوری به رنگ …

بیشتر بخوانید »

درد

جراحی علوم پزشکی بیرجند

اتاق‌ها را متر می‌کردم. رد می‌شدم. برمی‌گشتم. جلو می‌رفتم. عقب می‌آمدم. دزدکی نگاهم را پرتاب می‌کردم به مریضان و بالاسری‌‌ها. انگار دنبال چیزی بودم. خودم هم نمی‌دانم چه. شبیه‌ گم‌شده‌ای بود که در بین اتاق‌ها دنبالش می‌گشتم. نگاه به چهره دردمند مریضان، حالم را دگرگون می‌کند. چند روزی گذشته. حضور …

بیشتر بخوانید »