خانه / متفرقه / برخی کتاب و فیلم‌ها بماند برای وقت بهتری
sand clock time

برخی کتاب و فیلم‌ها بماند برای وقت بهتری

محمدعلی جنت‌خواه (+)در اینستاگرام استوری‌‌ گذاشته بود و فیلمی را که الان اسمش یادم نیست معرفی کرده بود. زیرش هم کامنت گذاشته بود «مخصوص افراد ۳۵ تا ۴۰ سال.»

از آن دسته فیلم‌های تاریک و خاص بود که لابد در سن پایین‌تر دیدن‌اش، بدجوری روح و روان را بهم می‌ریخت و شوق جوانی را نیست و نابود می‌کرد. لابد خواننده‌ی کم سن و سال‌تر را حول می‌داد به دنیایی تاریک سرشار از پوچی و بی‌هدفی که بهترین ایام عمرش به آتش می‌کشید. کسی چه می‌داند. منکه فیلم را ندیدم. از شواهد و قراین اینطور بنظر می‌رسید.

کاربران هم اعم از دنبال کننده و غیردنبال کننده از او پرسیده بودند این دوره سنی ۵ ساله چه فرقی دارد با دوره‌های دیگر. اصلا درست است که شما بین یک پسر یا دختر ۲۸ ساله با ۳۵ ساله‌اش فرق می‌گذاری؟ این جدا کردن‌ها مگر تأثیری هم دارد؟

توضیحات جنت‌خواه در استوری‌های بعدی به درازا کشید و بحث به جای خوبی رسیده بود. صحبت می‌کرد درمورد اینکه هر کتابی، هر فیلمی یک تاریخ مصرف دارد. یک سن و یک روحیه خاص برای اینکه محتوای آن را نوش جان کنی.

هر چیزی دیرتر یا زودتر تجربه کردنش تاوان دارد.

بحث رسیده بود به اینکه اصلا عاشق شدن و دیوانگی‌های بعدش می‌ارزد یا نه؟ کنارش هم داستان‌های ادبیاتی معروف فارسی را مثل شیرین و فرهاد و خسرو و شیرین را مثال زده بود و کارهای خلاف عادتی که عاشق‌پیشه برای معشوق خودش انجام می‌داد. یا آن شعر معروف نظامی در داستان لیلی و مجنون که «اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا جام مرا بشکست لیلی؟»

خیلی خلاصه و مختصر در باکس‌هایی پر از کلمه، در استوری‌هایش نوشته بود هر تجربه‌ای، برای برخی بازه‌های سنی لازم و ضروری‌ست. اگر آن‌ها را از طیف تجربه‌ها پاک کنی و بوم زندگی را بیش از حد بخواهی سفید بگذاری بدون اینکه حتی یک خط مزاحم و بی‌هدف روی آن بیفتد، در رشد شخصیتی و نگاه تو اختلال ایجاد می‌شود. خودش را می‌گفت که در حوالی ۴۰ سالگی (اگر حافظه‌ام عدد ۴۰ را اشتباهی به من یادآوری نکرده باشد) نگاهی متفاوت دارد به عشق و عاشقی. و به گفته خودش، با مدل ذهنی این روزها، اگر به جوانی برگردد عاشق نمی‌شده و پشت گوشش را حتی نگاه نمی‌کرده. ولی جلوتر هم نوشته بود این مدل ذهنی را مرهون عاشق شدن جوانی و جلزولزها و بی‌تابی‌هایی بوده که برای یک ثانیه دیدن معشوق داشته.

الآنش را مدیون آن زمان می‌دانست و گذر از آن تجربه‌ها.

کتاب «روزگار سپری‌شده مردم سالخورده» از محمود دولت‌آبادی است. دو جلد از سه جلد را خواندم و در اواسط جلد سوم درجا زدم. برای یک پسر ۲۳ ساله خیلی زود بود که این کتاب را به دست بگیرم. حالا می‌فهمم اگر آن را در ۴۰ سالگی یا ۵۰ سالگی بخوانم چیزهای بیشتری می‌فهمم تا در ابتدای جوانی.

جلد دوم کتاب «آتش، بدون دود» از نادر ابراهیمی خدابیامرز را که می‌خواندم، به این توضیح از عشق و عاشق شدن رسیدم. او هم عشق را در ذات خود خلاف تجربه می‌دانست. می‌گوید نباید بدانی. اگر بدانی، روی عاشق شدن خط می‌کشی. البته جنس این ندانستن به‌گمانم متفاوت است با بی‌خردی.

این تکه را همینطوری می‌آورم. جلد دوم از کتاب آتش بدون دود. اثر نادر ابراهیمی. حظ کردم. شاید شما هم حظ کنید.

-من اینجا هیچ‌کس را ندارم.
-می‌دانم. حرفت را بزن.
-دختری را می‌خواهم.
-قاعدتاً باید همین‌طور باشد. نصفه‌های شب که کسی برای مذاکره درباره‌ی روش‌های درست‌کردنِ جوشانده‌ی نعنا به در خانه‌ی حکیم نمی‌آید… اما خودمانیم‌ها. انگار این‌طور دیدن‌ها و خواستن‌ها از خصلت‌های ذاتی مردان ترکمن است.
-قدّ بلند و را‌ه رفتنِ خوبش را که نمی‌توانم نبینم آلنی‌اوجا!
-اما هیچ‌کس عاشق راه‌رفتنِ کسی نمی‌شود آلّا؛ پرت نگو! عشق از رنگِ گونه آغاز می‌شود. اگر به صورت دختری نگاه کردی، و آن دختر، بی‌آن‌که به تو نگاه کند رنگ گونه‌هایش سرخ شد، این نشان می‌دهد که حق داری عاشق آن دختر بشنوی، و آن دختر حق دارد عاشقش را عاشق باشد.
-من تجربه‌های تو را ندارم آلنی؛ من خیلی جوانم.
-برای چه کار جوانی؟ تجربه، مطلقاً به کار عاشق نمی‌آید. کسی که جربهدارد قبل از هر چیزی می‌داند که نباید عاشق بشود. تتجرب، عشق را باطل می‌کند. بنابراین، تجربه، کلِّ زندگی را باطب می‌کند. عشق، چیزی‌ست یگانه و یکباره، اما تجربه یعنی تکرار، یعنی بیش از یک بار، عشاق شدن، شرط اولش، بی‌تجربگی‌ست – آلّا!
-دانستنِ این مسئله، خودش، کلی تجربه می‌خواهد.
-درست است آلّا، درست است. کلی تجربه باعث‌شده که من بدانم که شرط اول عشق، بی‌تجربگی‌ست، و به علت دانستن همین مسئله است که بار دیگر نمی‌توانم عاشق‌بشوم؛ یعنی دانایی هم، خودش، ضدّعشق است. آن صورت گُل‌انداخته، از ندانستن است که گُل‌می‌اندازد و از نبودِ تجربه. حالا اگر بگویی دانستنِ این نکته‌ها هم تجربه می‌خواهد، معلوم می‌شود که تاجری نه عاشق؛ یعنی دنبال تجربه‌یی و دانایی. خب! حالا اگر احساس آرامش می‌کنی  از آن هیجان‌زدگیِ نصفه‌شبانه افتاده‌یی، بگو که کیست  این دختر خوش‌قامت خوشبخت که آلّای مهربان عاشقش شده؟

درباره‌ی محمدجواد یعقوبی

محمدجواد یعقوبی
کنجکاو و علاقه‌مند به چای گرم با نبات،‌ نوشتن و ادبیات، موسیقی سنتی ایرانی. اینجا از دغدغه‌هایم در دل ثانیه‌های زندگی می‌نویسم.

همچنین ببینید

the lives of others

الگو

خیلی از فیلم دیدن‌ها و زندگی‌نامه خواندن‌ها، برای من تمرین تصمیم‌گیری‌ست. زندگی‌نامه را که به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.