در زندگی بیشتر از هر چیزی به نوشتن گره خورده‌ام.

سال‌های دبستان، سال‌های نوشتن بود. زنگ‌های انشا و فارسی برایم ورای درس‌های دیگری بود که جان می‌کندم و زمان را می‌گذراندم.

امتیاز می‌گرفتم با نوشتن هر انشای خوب و معلمی که داشتم، دلسوزانه به آن‌ها نمره می‌داد، تشویق می‌کرد و برایم کف می‌زد. می‌گفت «کارت درست است. دستت درست. عالی نوشتی.»

کاش انسان‌ها بدانند تحسین کردن در جای درست و بها دادن به کارهای کوچک اطرافیان‌شان، چقدر می‌تواند آینده را بسازد و عوض کند. کاش بدانند نشان دادن هیجان مناسب و حول دادن یک فرد به جلو برای کاری ولو کوچک از نظرشان، می‌تواند نقطه ثقل و لنگری باشد برای او که آن را بگیرد و تکیه بزند و پر از امید ادامه دهد. باری. من آن لنگر سنگین و سرشار از محبت معلم را گرفتم و ادامه دادم.

حالا که بیشتر که مرور می‌کنم خاطرم است دوران راهنمایی و دبیرستان هم می‌نوشتم. زمان مدرسه رفتن ما، مقاطع تحصیلی متوسطه اول و دومی وجود نداشت. پس ازدبستان وارد راهنمایی می‌شدی و سپس دبیرستان.

سال ۱۳۹۶ شمسی، پس از قبولی در پزشکی در مقطع عمومی و سال‌های ابتدایی دانشگاه، وبلاگی دست و پا کردم و شروع کردم به نوشتن در آن. دوباره یادم می‌آید لنگر مهم آن روزگاران برای وبلاگ‌نویسی‌ام محمدرضا شعبانعلی بود و شاهین کلانتری. وبلاگ زیبای امیرمحمد قربانی را هم ورق می‌زدم و لذت می‌بردم.

وبلاگ را که شروع کردم، از دنیای خودم می‌نوشتم و از چیزهایی که مداوم می‌شنیدم، می‌خواندم و تجربه می‌کردم. دنیای زیبایی بود. اینکه چشم‌ها چیزی را نمی‌بینند که ذهن از آن‌ها خبر ندارد و گوش‌ها چیزی را نمی‌شنوند وقتی ذهن از شنیدن‌شان بی‌خبر است.

من به کمک وبلاگ‌نویسی چشم و گوشم را بازتر می‌کردم.

گذشت. مشغله‌ی کشیک‌های دانشجویی بیمارستانی. فارغ‌التحصیلی مقطع عمومی و ورود به دوران حرفه‌ای یک ساله‌ی شغلی بعنوان پزشک عمومی اورژانس. درس خواندن‌های گاه و بیگاه برای آزمون دستیاری و دستیاری و دستیاری. آزمونی که باید ظرف یک سال اول پس از فارغ‌التحصیلی تکلیفش را مشخص می‌کردم و زمانم را برای یک عمر ذخیره می‌کردم. مسیر شغلی‌ام برایم اولویت داشت و دوست نداشتم بیش از این تعیین تکلیف مسیر شغلی‌ام به تعویق بیفتد.

دستیاری را دادم و بیماری‌های داخلی مشهد ورودی ۱۴۰۴قبول شدم. رشته و دانشگاهی که از سال‌ها پیش خودم را آن‌جا تصور می‌کردم و از این تصور امید می‌گرفتم و روزها را شب و شب‌ها را روز می‌کردم.

حالا سال اول رزیدنسی بیماری‌های داخلی را می‌گذرانم و در بحبوحه کشیک‌ها و سنگینی سال اول، دوباره به نوشتن برگشتم و این خانه‌ی نقلی و کوچک را دوباره بنا کردم.

اینجا از زندگی و چیزهایی که با آن روبرو هستم بیشتر می‌نویسم. از خواندنی‌هایم، تجربه‌ها و نکته‌نظرهایی که ذهنم را درگیر خودش می‌کند. اینجا محلی‌ است برای صحبت کردن. فضایی برای بیان ایده‌ها و شاید استفاده‌ای مفید از آن برای آینده‌ای که نمی‌دانم کجاست و چگونه قرار است بیاید.

کلمات خاطره می‌شوند. خود واقعی ما را در زمان ثبت می‌کنند و یک جا نگه می‌دارند. در مسیر جریان تند یا کند زمان، گذشته‌ها را پیش چشم می‌آورند. دستکم برای من کلمات جایگاه ویژه‌ای دارند.

درباره من

متنی که در صفحه اول یکی ازکتاب‌هایم نوشته بودم. به تاریخ و مهر (پوزیشن شغلی قبلی‌ام) و محتوای روزگار آن ایام که نگاه می‌کنم، غرق در تأمل و حیرت می‌شوم. و درک احساس «حیرت» یکی از ملاک‌های سلامت روان است.

عادتی نهادینه شده در من. عادتی که بلافاصله پس از خریدن کتاب، شرح‌حالی از آن روزگاران را ثبت می‌کنم، تاریخ می‌زنم و امضا می‌کنم. مهر می‌زنم تا زمان را در قفس نگه دارم. ایام بعد که به آن متن‌ها در صفحه‌ی اول هر کتابی که خریده‌ام برمیگردم، در تومار داستان‌ها و روایت‌های گذشته پیچانده می‌شوم. آنقدر در زمان از دست رفته یا بدست آمده مشغول فکر کردن می‌شوم که گویی دارم فیلم و سینما می‌بینم.

سخن طولانی شد. بیشتر خواهم گفت به مدد زمان و انرژی و تمرکز.

چهارشنبه، ۲۸ آبان‌ماه ۱۴۰۴ هجری شمسی.

محمدجواد یعقوبی