بهانهای برای یادگیری و معنادار کردن زندگی
مهر ۱۶, ۱۴۰۴دستت برای حل مسئلههای زندگی باز است؟
آذر ۵, ۱۴۰۴انتخاب رشته و مفهوم مسیر شغلی برای من بسیار مهم و تعیینکننده بود.
سکانس اول
نگاهم به شغل و مقوله اشتغال، نه یک نگاه ابزاری بلکه از جنس معنابخشی و عمق داشتن است. چیزی که همیشه در تصمیمگیریها مد نظرم بوده سنجش این موضوع است که کدام گزینه میتواند معنای بیشتری برای من خلق کند. رادیو کارنکن، نقطهی شروعی بود که نگاهم به مفهوم شاغل بودن و شغل، عمیقتر شود. امین آرامش در گروه کارنکن، دورهای تدارک دیده بود که اسمش بود «طراحی مسیر شغلی». آن دوره را خریداری کردم و به گوش نشستم همهی حرفهایش را. با نکتهبرداریها و فکر کردنها، مطالعه از این طرف و آن طرف، پیدا کردن مصداقهای مختلف زندگی شغلی دیگرانی که چند بار شغل عوض کرده بودند، سعی کردم حرفهایش را درونی کنم.
سکانس دوم
حرص و طمعی در من هست که همیشه آینده را جلوتر از هر زمان ببینم. آنقدر آینده را نزدیک خودم احساس میکنم که گویی همین فردا قرار است ده سال دیگر را زندگی کنم.
طی تمام این مدت، از سایت متمم و محمدرضا شعبانعلی مدیر باسواد و کمنظیر متمم بسیار آموختهام.
متمم ذهنم را به روی موضوع MBA بازتر کرد. متوجه شدم مفهوم مدیریت و تصمیمگیریهای مدیریتی بیشتر از اینکه موضوعی کلان و صرفا متوجه سیستمهای بزرگ و جامع باشد، مربوط به حیطه زندگی شخصی نیز هست. چه بسا از مقیاس خرد سازمانیافته میتوان به مقیاسی کلان و درست و حسابی دست یافت. سازمان یافتگی سطح شخصی، اجتماع سازمانیافته نیز تحویل میدهد.
درسهای MBA متمم را مطالعه میکردم. مهارت یادگیری، تفکر سیستمی، ارزش آفرینی، مدل ذهنی و تصمیمگیری کورسهای آموزشی ترم مقدماتیاش بود و همهشان را در سالهای ابتدایی دانشگاه با ولع میخواندم.
همهی این حرص و طمع و ولعی که در مطالعه متمم داشتم، برمیگشت به این احساس درونی که باید هر چه زودتر قبل اینکه دیر بشود سواد و دانش کافی در برخی حیطههای حیاتی زندگی را بدست بیاورم. از ترم مقدماتی که گذر کردم درسهای مهارت حل مسئله، تفکر استراتژیک و تصمیمگیری پیشرفته دیگر دورههایی بود که شرکت کردم و ذهنم بازتر شد.
اما ماجرای شکلگیری نگرشم به انتخاب رشته، به همین جا ختم نشد.
سکانس سوم
میدانستم از پس برخی کارها خیلی خوب بر میآیم و در برخی دیگر هیچ پیشرفتی علیرغم تلاش برای بهتر شدن رخ نمیدهد. زور میزدم ولی نتیجهای نمیگرفتم. در کشیکهای اینترنی به وضوح میدیدم این تفاوت را. اینکه میگویند فلانی برای فلان کار ساخته شده را ملموستر احساس میکردم. میفهمیدم آدمِ کارهای جراحی و دست به تیغ شدن نیستم. از طرفی کارهای شخصیام گواه این موضوع بود. علاقهای به آشپزی و ترکیب مواد مختلف برای خلق فیزیکی یک اثر (که اسمش میخواهد دستپخت باشد، غذا باشد، یا هر اثر خلقشدنی دیگری) نداشتم. انگار نه انگار. ۷ سال آزگار مقطع عمومی و روزهای زندگی دانشجویی گذشت و من یک بار هم دست به آشپزی نبردم. نه اینکه نخواهم. چند بار تلاش کردم با آن ارتباط بگیرم ولی نتوانستم. نیرویی مانع میشد. خودم را در آن کار نمیتوانستم تصور کنم. حتی یک میوه پوست کردن ساده هم برایم حوصلهسربر بود. صبر کردن و فرم دادن به مواد و پیشسازهای غذا سرشار از کلافتگی و احساس ملال و دلزدگی بود.
سکانس چهارم
سوای از آشپزی، اوضاع کارهای عملی در سایر قسمتهای زندگیام خوب نبود.
آچار و پیچگوشتی و انبردست خریدم مبادا روزی به کار بیاید و بخواهم پیچی، شیر آبی، واشری را شل و سفت کنم. اما یک بار هم آنها را از جعبهابزارش در نیاوردم. اصلا بیگانهام با این کارهای دستی و عملی. اینکه علاقه نداشتم و سررشتهای از کارهای عملی نداشتم را اینگونه توجیه میکردم که بقیه هم باید نان بخورند. و درواقع هم همینطور است. من در یک رشته عمیق میشوم و از مزیت نسبی سایر افراد در سایر رشتهها استفاده میکنم. در جهان امروز، دورهی عمیق شدن در همه چیز دیگر سپری شده. برای اینکه در یک رشته عمیق شوی، نیازمند صرف زمان و هزینهی زیاد از منابع محدودت است. استفاده کردن از مزیت نسبی دیگران، عمیقتر کردن مزیت نسبی شخصیات و تجارت کردن با بقیه بر اساس این مزیتها و بده-بستانهای اجتماعی، در جهان امروز حرف اول را میزند.
فکر میکنم لازم نباشد هر سال کولر منزل را خودم سرویس کنم. میتوانم پزشک ماهرتری باشم و از وقتم بجای سرویس کردن کولر در امر مطالعه و بیمار دیدن بیشتر استفاده کنم در مقابل سرویس کولر را بسپرم به فردی حرفهای که مو لای درز کارش نرود. پول مهارت و حرفهاش نوش جانش.
بگذریم. کمی حاشیه رفتم.
سکانس پنجم
اینها باعث شد درسهای استعدادیابی متمم را شروع کنم. درسهایی که داشت تکههای پازل را درست سر جای خودش قرار میداد.
استعدادیابی را که خواندم و خودم را بیشتر از پیش تحلیل میکردم، خودآگاهی و پذیرشم نسبت به خویشتن بیشتر و بیشتر میشد. استعداد نداشتن در سایر حیطهها را نقطه ضعف خودم قلمداد نمیکردم. در عوض میدانستم چقدر مهم است استعداد خودم را پیدا کنم و آن را پرورش دهم. استعداد در کنار سایر منابع زندگی مثل زمان، جوانی، عمر، سلامتی، فرصتهای شغلی و یادگیری مختلف، جزو منابع محدود و طلایی است و باید آن را قدر دانست.
با تکیه بر اینها رشته تخصصی بیماریهای داخلی را انتخاب کردم.
میدانم انتخابی که کردم، بر مبنای منطق بود. اینجور مواقع که تصمیم سرنوشتساز و برای یک عمر داری میگیری و روی سایر جنبههای زندگی تأثیر عمیق میگذارد، باید ایزوله تصمیم گرفت. ایزوله یعنی فرض کنی اگر حرف دیگران را فاکتور بگیری در یک جزیره دورافتاده تنهای تنها بودی چه تصمیمی میگرفتی.
گاهی حرف مردم آنقدر درونی میشود که خیال میکنی خواستهی دیگران خواستهی توست. در صورتی که اینطور نیست.
داخلی را با همهی سختیها و عمیق بودنش انتخاب کردم و این انتخاب کردن است که مهم است. جایی انتخاب معنا مییابد که اختیار داشته باشی.
میتوانستم انتخاب نکنم. میتوانستم یک سال دیگر پشت کنکور بمانم و رشتهی دیگری بیاورم. میتوانستم همهی زندگیام را معطل تصمیمی کنم که باید برای مصرف بهینه منابع محدودم در زندگی علیالخصوص منبع جوانی، هر چه زودتر گرفته میشد.
وقتی تصمیم را درونی میکنی و با اختیار و اصول تصمیمگیری شخصیات آن را بنا میکنی، پای همهی سختیهای کار هستی. با سختیهایش مینشینی و گاهی سختیهایش برایت شیرین است.
اگر همه یک حرف بزنند و تو دنبال آن یک حرف بروی، هیچ کس بجز خودت در سختترین لحظهها کنارت نیست. تو در سختترین و سنگینترین لحظهها تنهاترینی و فقط خودت را داری. پس باید بر اساس ارزشهای شخصی زندگی کرد و تصمیم گرفت.
ارزشهای شخصی آدم را نجات میدهند.

2 Comments
سلاام آقای دکتر
وقتتون بخیر و حالتون خوب
ممنون که تجربهتون رو به اشتراک گذاشتین،
قلمتون مستدام 🙂
محمدجواد عزیز ممنونم از کامنت پر مهر و محبتت