درباره تحول مسیر کتابخوانی شخصی
آذر ۱۰, ۱۴۰۴کنجکاوی سیستماتیک – حفظ کنجکاوی بعنوان یک سبک زندگی
دی ۱۴, ۱۴۰۴در ابتدای این نوشته باید موضوعی را شفاف کنم. این نوشته الهامگرفته از فایل صوتی «کتابخوانی و توصیه هایی برای آن | چگونه کتابخوان شویم؟» است. برای نوشتن این متن سعی کردهام حرفهایش را درونی کنم و سپس بازتعریفی از کلیت آن و البته به عنوان منبع الهام، برای ایده گرفتن از آن برای فضای پزشکی و مطالعه کردن منظم و ساختارمند در پزشکی استفاده کنم.
کتاب خوب، یک سفر خوب است. پیش از این در درباره تحول مسیر کتابخوانی شخصی گفته بودم که داشتن «سؤال کلیدی» چقدر مهم است. و گفته بودم که سؤال کلیدی، همان سؤال طلایی است که از جنس مسئلههای عمیق که فرد حاضر است صدها ساعت از عمرش را بریزد به پای یادگیری عمیقتر و هرچه بیشتر آن. خسته نمیشود. عمیقتر شدن روحش را تازهتر میکند و میشود منبع امید و عشق بیشتر به کار.
شاید این سؤال کلیدی لزوما از جنس حرفه و شغل نباشد. هر کسی سؤال کلیدی مخصوص خودش را تعریف میکند.
کتاب خوب، دست ما را میگیرد و ما را همراه میکند با خودش در سفری که نویسندهای خبره ترتیب دیده. نویسندهای که پاسخ آن سؤال را میشناسد، سالهای سال از عمرش را صرف کرده و بارها و بارها در راه رسیدن به پاسخ و چیرگی و مهارت به بنبست خورده و راهی گشوده. نویسندهای که فردی برابر با بقیه بهلحاظ سطح دانش و تجربه در آن حیطهي مشخص نیست. یک سر و گردن حداقل بالاتر است. وقتی اسمش به میان میآید اطمینان داری که حرفی حسابشده، مشخص، منظم، مستدل و در سطح بالا داری مطالعه میکنی. روی تکتک کلماتش فکر کرده. ساعتها را ریخته به پای کلمات تا بهترین کلمات را گلچین کند تا با بیانی بهتر، منظور را شفافتر و دقیقتر برساند.
مطالعهی اینطور متن حسابشدهای را در ردیف این میبینم که از منزل شخصیام سفر کنم به شهر دیگری که همان نویسنده قرار سخنرانی دارد. برای آن سفر حاضرم چقدر اذیت شوم؟ چقدر برنامهریزی میکنم و قرارهای پس و پیشم را عقب جلو میکنم تا بتوانم در زمان مشخص و با ذهن باز برسم؟ چقدر خودم را به رنجهای خودخواسته و خودکرده میاندازم؟ همینقدر ارزش دارد.
کتاب خوب، از این جنس سفر کردن است. همراه میشویم با یک انسان باتجربه در سفری که او برایمان طراحی کرده. مبدأ مشخص است. مقصد هم مشخص است. مسیر را او تعیین میکند. این مسیر، به ذهن ساختار میدهد. نظم میدهد. سامان میدهد. ذهن مثل کتابخانهایست که قفسههایش باید مرتب باشند. دانش و آگاهی در ذهن ما اگر پراکنده باشند و هر کدام در گوشهای رها شده، دسترسی به هر یک در زمان مشخص کار دشواریست. چگونه نظم دادن به این دانش و آگاهی کار سادهای نیست. چگونه تعریف کردن این دانش و آگاهی هم اصلا کار سادهای نیست.
اینکه فلان موضوع چطور در ذهنم جا افتاده و چطور بعدها به آن رجوع میکنم، محصول یک سفر خوب از مبدأ به مقصدیست که با کتابهای ارزشمند بدست میآوریم. در سفرهایی که راهی پر پیچ و خم و آشفته پیش رویمان است، داشتن اینطور همراه و راهنمایی یک نعمت و غنیمت است. اینکه بتواند قفلها را باز کند و ذهن را با مفاهیمی عمیق با سابقه چند هزار ساله آشنا کند.
تکستبوکهای پزشکی را من سفری برنامهریزیشده و دقیق میبینم که دست ذهنم را میگیرد و میبرد به گردش. میچرخاند و میگرداند در دل دانستههای جدید و طبقهبندی شده. از اپیدمیولوژی و فراگیری بیماری شروع میکند تا میرسد به پاتولوژی و مکانیزمهای مختلف درگیر و نشانهها و علایم بیماری و چگونه ارزیابی کردن بیماری و درمان. طبقهبندی کردن موضوعی پرمحتوا در این قالب، شروعیست برای ذهن تا مطالب بعدی و عمیقتر را بهتر از قبل به دور از آشفتگی و در هم ریختگی فرا بگیرد. هر مطلب را برچسب بزند و آن را درجای درست در دایره آگاهیاش قرار دهد.
بد نیست نگاهی بیندازیم به سطوح یادگیری بلوم. علت اینکه در میانه بحث لزوم تکستبوکخوانی، به این موضوع گریزی زدم را جلوتر بیان میکنم. برای ما مهم است بدانیم در مواجهه با یک کتاب قوی و خوب مثل تکستبوکهای پزشکی، کجای ماجرا ایستادهایم و چه استفادهای از آن متن میخواهیم و میتوانیم ببریم. باید بدانیم در چه مرحلهای از یادگیری هستیم تا بتوانیم برای رسیدن به مراحل بالاتر با ذهن شفافتر حرکت کنیم. اولین بار با بلوم، در درسهای مهارت یادگیری متمم (+) آشنا شدم.
بنجامین بلوم، پنج سطح مختلف را برای یادگیری بیان میکند. یادگیری هم سطوحی دارد و به خاطر سپردن، تنها یکی از سطوح آن است.
میتوان از مدل بلوم الهام گرفت و سطحبندی را رساند به سطوح مطالعهی کتاب. یعنی از مدل بلوم برای یادگیری الهام گرفت و آن را برای سطوح مختلف کتابخوانی شخصیسازی کرد.

سطوح یادگیری بر اساس مدل بلوم
سطح اول: دانستن و به خاطر سپردن . از اسمش مشخص است. یاد گرفتن مطالب کتاب همانطور که هست. درصدها را به خاطر سپردن. شیوع را یاد گرفتن. اسمها و کلمات کلیدی متن را مشخص کردن و دانستن. تعریفها را حفظ کردن و رونویسی کردن. خلاصه بخواهم بگویم همینکه بدانی کدام مطلب، کجاست.
سطح دوم: درک مطلب. فهمیدن است و فهمیدن. فهمیدن با حفظ کردن فاصله دارد. اینکه بتوانی به زبان خودمانی متن را بیان کنی. ارتباط بخشهای مختلف را دربیاوری. مطلب را یکپارچه کنی. دستهبندی شخصیات را از مطالب بیان کنی.
سطح سوم: کاربردی کردن مطالب. مرتبط با آنالوژی است. اینکه یک موضوع را از حیطهی A بیاوری به حیطهی B در حالیکه در ظاهر این دو حیطه هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند.
سطح چهارم: تجزیه و تحلیل
سطح پنجم: ارزیابی و قضاوت
سطح ششم: خلق و ترکیب
اما چرا اینها را بیان کردم؟ که تکلیفمان با متن مشخص باشد. دانستن اینکه در زمان حال در کدام سطح از مطالعهی تکست بوک هستیم، باعث میشود نوع تمرکز، نوع مطالعه و نوع به کارگیری مطلب را عوض کنیم. دانستن این موضوع حتی روی ساعتی که برای یادگیری صرف میشود و کم و زیاد کردن آن اثرگذار است. ممکن است سطح به خاطر سپردن ۳ ساعت وقت بگیرد ولی سطح کاربردی کردن مطالب ۱۰ ساعت از وقتم را به خودش اختصاص دهد.
همهی اینها را گفتم که به اینجا برسم باید تکستبوک را طور دیگری نگاه کرد. از یک کتاب عجیب و طولانی، میتوان نگاه را پایین آورد به سفری مشخص و حساب شده برای سامان دادن هر چه بهتر ذهن درمورد یک موضوع تخصصی که ناچاریم برای عمیقتر شدن حسابشده، عنان ذهن را به دست نویسندگانش بسپاریم و تسلیمشان شویم. و البته طبق مدل بلوم، سطح مطالعهی خود را ارتقا بدهیم تا استفاده هر چه بهتر از آن به عمل بیاید.
ضمن آنکه دنیای یادگیری و عمق مطالب آنقدر وسیع است که حیف است خودمان را درگیر جهان کوچک مکتوباتی کنیم که اشتباها اسم کتاب را با خود یدک میکشند و هیچ بار آموزشی و یادگیری هم ندارند.
