دستت برای حل مسئلههای زندگی باز است؟
آذر ۵, ۱۴۰۴چرا تکست بوک خواندن اهمیت دارد؟
آذر ۱۹, ۱۴۰۴اصولا خودم را کتابخوان حرفهای نمیبینم. کتابخوان حرفهای، ویژگیها و نشانههایی دارد که در خودم یافت نمیکنم. اما در حد توانم، خوراک محتواییام را متمرکز کردهام در حیطه کتابها و مطالعهی مکتوبات. شاید این مورد اقتضای فضای مطالعه حرفهای باشد. پزشکی بیشتر از هر چیزی با کتاب و مقالات و مطالعهی متن سر و کار دارد. شاید هم به این دلیل باشد که تماس چشمی با محتوایی که میخواهم استفاده کنم و یافتن کلمات برایم لذتبخشتر از دیدن محتوای بصری است. کلمات را میپرستم و به حرمت و ارزش آنها میتوانم قسم بخورم.
از متمم و محمدرضا شعبانعلی بسیار یاد گرفتهام. آنقدری که همیشه در دلم مدیونش هستم و امیدوارم هر جا باشد در صحت و سلامتی کامل به سر ببرد. متمم، سالانه به مناسبت عید نوروز محتواهای صوتی تهیه میکند و به کاربران ویژهاش هدیه میدهد. نمیدانم چند سال قبل بود که ولع خواندن متمم و داشتن اشتراک ویژهاش، مرا دارای سرمایهای کرد که باعث شد بعد مدتها به آن برگردم و دوباره دورهاش را برای خودم پخش کنم، نوتبرداری کنم و مجددا با ذهنی بازتر از همیشه از آن یاد بگیرم. فایل صوتی «کتابخوانی و توصیه هایی برای آن | چگونه کتابخوان شویم؟» را چند سال پیش عید نوروز هدیه گرفتم و دوباره این روزها نشستم به گوش دادنش.
نشنیدم بلکه گوش دادم. یادداشتبرداری کردم و آنقدر غرق شدم در محتوای کلام محمدرضا شعبانعلی عزیز، که این کلمهها از ذهنم تراوش کرد.
همهی ما مسیر تکامل و رشد و پیشرفت و بلوغ مخصوص به خودمان داریم. اینکه منِ امروز، اصلا منِ چند سال پیشش را قبول ندارد و او را نفی میکند، چیز غریب و عجیبی نیست. ما رشد میکنیم و پوست میاندازیم. حق داریم رشد کنیم. حداقل دلخوشی این روزها اگر رشد کردن نباشد چه چیزی را میشود جایگزینش کرد؟ به فراخور اتفاقات روزگار، پوستهای دیگر در تن ما ریشه میدواند اگر اهل رشد کردن و یادگیری باشیم. سرعت تغییر هم آنقدر آهسته و به تدریج است کافیست چند سال بگذرد و گذشتهات را نگاه کنی و انتخابها و تصمیمگیریهایش را مجددا ارزیابی کنی. مغزت سوت میکشد و حتی متعجب میشوی که من چطور آن تصمیمها، اقدامات و نگرشها را داشتم؟
پرسیدن این سؤال نقطه عطفی است در مسیر رشد.
ماجرای کتابخوانی من هم از این نقطه عطفها مستثنی نیست.
من با کتابهای عامهپسندی مثل ملت عشق شروع کردم. شازده کوچولو کتاب دیگری بود که میخواندم ولی متوجه میشدم استفاده شخصی کتابخوانی برایم بیشتر از اینکه منبع الهام و یادگیری باشد نوعی کار لوکس و شبیه کاربرد زیورآلات به حساب میآمد. صرفا اینکه ادعا کنم فلان کتاب را خواندهام و چنین است و چنان است. که خوب است و شما هم بخوانید. کلیدر، انتخاب سنگین و عمیقی بود که همیشه از اینکه این شانس خوش را داشتم که خوانندهاش باشم احساس خوشبختی میکنم. جزو انتخابهاییست که مدیون معلم ادبیات دوره دبیرستانم هستم که امیدوارم هر کجا باشد حال دلش خوش باشد. یک معلم حرفهایی بر زبان میآورد که شاگردش سالهای سال بعد آن حرفها را پیاش را میگیرد و جامه عمل به آنها میپوشاند. نابترین و زیباترین لحظههایم پای رمان ده جلدی کلیدر نوشتهی محمود دولتآبادی گذشت و مدت پنج ماه را ریختم به پایش. این شروع ورودم به دنیای رمانها بود. شوق و ذوقم به ادبیات دوچندان میشد. به وجد میآمدم. رمانهای فارسی و ادبیات روسی (مثل جنایات و مکافات و ابله داستایوفسکی) دیگری را خواندم و این لحظهها، اگر هیچ نداشت، حداقل در راستای علایقم پیش میرفتم. بازی با کلمات و زبان و ادبیات فارسی، مرا سر شوق میآورد. احساس زنده بودن میداد. درست است که از خواندن این کتابها دنبال سؤال کلیدی نبودم، اما علاقهای سرشار در من شعله میکشید و مرا هر لحظه به زندگی امیدوارتر میکرد. بگذریم که همان دوره بود که عشق به نوشتن و کلمات، مرا کشاند سمت وبلاگنویسی و شروع کردم به دست و پا شکسته نوشتن.
اما این روزها تمرکزم کشانده شده سمت کتابهایی که سؤالی کلیدی را برایم پاسخ میدهد. سؤالی کلیدی است که حاضر باشی صد ساعت از عمرت را پایش بگذاری و نظاممند و ساختارمند مطالعه کنی. گوگل کردن و استفاده از دیگر ابزارهای هوش مصنوعی، میتواند به درد سؤالاتی بخورد که فضای زیادی از ذهنمان را درگیر نکرده. که دغدغه نشده برایش مطالعه کنیم و عمیق بفهمیم. اگر این سؤال کلیدی را پیدا کردی، آن وقت میشود کتابهای چند هزار صفحهای را هم برایش خواند. مشکل خیلی از افرادی که نمیدانند چه میخواهند شاید برمیگردد به فقدان سؤال کلیدی. اینکه نمیداند چه دردی از زندگیاش را قرار است دوا کند. البته اگر فرض کنیم درد زندگیاش را تشخیص داده، میخواهد دردش را بشناسد و برای دردش در حد و توانی که دارد نسخهای بدست بیاورد و قدمی بردارد. خیلیها را نباید مقصر دانست یا ملامت کرد چرا کتاب نمیخوانند. بهشت اجباری، همیشه اجباری است. لذتی ندارد. زندگی بعضیها، در حد چیزی که روزمره جاری و ساریست، کافیست و برایشان کار میکند و میگذرد. دیگر نیازی به چیزی فراتر از آن برای یادگیری و دانستن بیشتر احساس نمیکنند. در این راستا مطالعه این پست از محمدرضا شعبانعلی را پیشنهاد میکنم:«از کتابخوانی یک دین تازه نسازیم»
