چرا تکست بوک خواندن اهمیت دارد؟
آذر ۱۹, ۱۴۰۴به مفهوم سیستم و تفکر سیستمی بسیار علاقهمندم. هدفم از انتخاب این موضوع، بدست آوردن رویکری یکپارچه بود برای رسیدن به یک سبک زندگی. نوعی سبک زندگی که از انتخاب کردن و نگرش برمیآید. که میتواند هم محصول نگرش و هم میوه و ثمرهی نگرش باشد. هم نگرش بسازد و هم حاصل شود از نگرش. رابطهای دوطرفه بین نگرش و این نوع سبک زندگی برقرار است و هر یک بر دیگری تأثیر میگذارند. جلوتر اینها را کمی بیشتر شرح و بسط میدهم.
چقدر این دو نگاه به مسئله با همدیگر تفاوت دارند؟
1
«میخواهم روزی سه صفحه گزارش روزانه بنویسم و تا یک ماه دیگر در مجموع نود صفحه گزارش روزانه خواهم داشت و به کمک آن روز و روزمرگیهایم را بهتر از قبل ارزیابی خواهم کرد. اینطور اگر پیش برود، کمکم عادت نوشتن در من نهادینه میشود و هر روز به نوشتن بیشتر از قبل نزدیک میشوم. اما اگر کار پیش نرود چه؟ اگر سه صفحه نتوانستم بنویسم و یا به هر دلیلی وسط کار رها شد چه؟ آنوقت چه احساسی نسبت به خودم تجربه خواهم کرد؟ شرم؟ خشم؟ پشیمانی؟ غم؟»
2
«میخواهم روزانه سه صفحه نوشتن را امتحان کنم. این کار را مزهمزه کنم و امتحانش کنم ببینم چقدر با من سازگار است. ببینم چقدر میتوانم به آن پایبند باشم و چه حسی از انجام دادنش میگیرم. اگر پایبند نبودم و طوری که برنامه داشتم برایش پیش نرفت، میتوانم چه کار کنم تا نوشتن را پیش ببرم؟ آیا راه دیگری وجود ندارد که برنامهام را با سبک و سیاق دیگری به پیش ببرم؟ علت این عقب افتادن چه میتواند باشد؟ میشود آن را بهتر کرد؟ میشود پایبندی خود را به شیوهای دیگر و به سبکی دیگر ادامه داد؟ پایبندی را چه و چطور میتوانم تعریف کنم و پیاده کنم؟ اگر نشد کار را پیش ببرم، لابد از راه دیگری و یا از مسیر دیگری میتوانم کارم را به سرانجام برسانم. شاید هم این کار اصلا برای من ساخته نشده و من برایش سازگار نیستم. شاید بهتر است کار دیگری در زمان دیگری انجام دهم. شاید هم بهتر است این کار را موکول کنم به زمانی که آرامش روانی و جسمی بیشتری دارم.»
تفاوت این دو جمله، نگرش و نگاه به مسئله را میسازد. تفاوت این دو جمله میتواند تعیین کند به کدام روش میتوانم پایبند بمانم و هدفی که تعیین کردهام را پیش ببرم. اینکه به تصمیمات زندگی به دید امتحان کوچک، تجربهای گذرا و اتفاقی در پیش فکر کنیم، کمک میکند از مسیر صلب و سختی که تعریف شده فاصله بگیریم. مسیر که سخت شود پایبندی به آن دشوار و دشوارتر میشود. تعریف کردن چارچوبهای سفت و سخت، لذت را از مسیر میگیرد. نمیگذارد در مواجهه با یک تصمیم و انجام یک هدف، خودت باشی. نمیگذارد دوستانه و مهربانانه به ماجرا نگاه کنی. نمیگذارد اگر به هر دلیلی در مسیر انجام یک کار ثابتقدم نبودی یا شرایط این اجازه را نداد که ثابت قدم بمانی، خودت را سرزنش نکنی و بنابراین آخرش هم تنها مقصر داستان جلوه داده میشوی. اینکه انگشت اتهام به سمت خودت نشانه برود کاری سخت و تحملش دشوار است. عزت نفس انسان پیش خودش ته میکشد و از بین میرود.
برای همین باید نگرش هدفگذاری را عوض کنیم.
عوض کردن نگرش، عشق به هدف میآورد. باعث میشود بتوانی با آن زندگی کنی. بتوانی عشق کنی وقتی فلان کار را یا فلان برنامه را پیش میبری و احساس رخوت، خمودگی، بیحوصلگی و کسالت به حداقل میرسد. دنیای امروز، دنیای هدفگذاری است. دنیایی است که میخواهد هر جور شده برایت هدفی و معنای ویژه و مصنوعی دست و پا کند. دنیایی که میخواهد القا کند اگر هدفی مشخص، مسیری مشخص، تلاشی مشخص در مسیری خاص نداشته باشی محکوم به شکست و خسران هستی. دنیایی که هدفگذاری را همه چیز میداند، کار را برای افرادی که پایبندی کمتری به اهداف تعیین شدهشان دارند و یا افرادی که به هر دلیلی به هدفهای مشخصشان نمیتوانند برسند سخت میکند. حفظ کنجکاوی به جای رویکرد مستقیم و سفت و سخت هدفگذاری میتواند بیشتر کمک کننده باشد. باید مزهمزه کنیم تجربهها را. بچشیم هر تجربه را. بنشینیم و به هر فعالیت هدفمندی که در مسیر اهدافمان تعیین کردهایم، نه به دید یک وظیفه که باید تیک بخورد، بلکه به دید یک فعالیت که باید آن را کشف کرد نگاه کنیم. بدون شک نگاه کردن به هر فعالیت به دید کشف کردن آن، میتواند لذت یادگیری و زیستن را در ما را تقویت و عمیقتر کند.
